تبليغاتX
بام نیلی قفس
بام نیلی قفس
من ... سه شنبه هجدهم تیر 1387 12:15 PM

من بی نهایت از خودم این بار ، خسته ام

از این " من " همیشه خود آزار ، خسته ام

من ، از خودم ، به خاطر این ، روح نا امید

از این وجود از همه بیزار ، خسته ام

فهمیده ام که مشکل من ، این " من " است و از

" افرا " ی بی ثبات گرفتار ، خسته ام

تنها " جنون " معرف شخصیت من است

از این حضور غایب بیمار ، خسته ام

زندان روح و ذهن خودم می شوم ، ولی

از ارتفاع این همه دیوار ، خسته ام !

باید بگویم از خودم ، از این وجود ، از این

" افرا " ی بی اراده بیعار ، خسته ام

بی پرده گفته ام که من " این " م ، ولی از این ،

از این همه شهامت اقرار ، خسته ام ...

 

 

 

 

 

 

 


نوشته شده توسط افرا | لینک |
پس ... سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387 4:52 PM

پس لرزه های درد مرا ، آرام ، پس بزن

سرمای دست سرد مرا ، آرام ، پس بزن

با اندکی نوازش آن ، حس زنانه ام

این گونه های زرد مرا ، آرام ، پس بزن

" این طاس های ابله من ! می بازم آخرش "

ترس از شکست نرد مرا ، آرام ، پس بزن

" من یک زنم ، اسیر شما ، مردان بی وجود "

تصویر ضد مرد مرا ، آرام ، پس بزن

من : " بی تو بهترم " ! و تو هم ، تفسیر می کنی :

" این واپسین شگرد مرا ، آرام ، پس بزن "


نوشته شده توسط افرا | لینک |
تا ... شنبه یازدهم خرداد 1387 10:11 PM

تا اطلاع ثانوی ، دیگر چکامه ای

مهمان لطف ساده و ناب ات ، نمی شود ...


نوشته شده توسط افرا | لینک |
کمی ... یکشنبه پنجم خرداد 1387 6:14 PM

کمی درنگ می کنی ، که باز هم دعا کنی

که با نگاه خسته ات ، خدا خدا خدا کنی

حرم بهانه می شود ، برای عاشقانه ها

برای اینکه یک نفس ، رضا رضا رضا کنی

همیشه گفته ای حرم ، حریم عشق می شود

همین که از صمیم دل ، امام را صدا کنی

" به نام دین ، به کام دل " مرام و مسلک تو نیست

تو وحی را نخوانده ای ، که عشق را رها کنی

خدای تو خدای خشم و شوق انتقام نیست

که عاجزانه عشق را ، به پای او ، فدا کنی

خدای تو مبرهن است و عاشق است و جرم نیست

که در حضورش ابتدا به " عشق " اقتدا کنی

خدای تو بهانه ای برای  حس " بودن " است

که در برابرش ، قضای عشق را ، ادا کنی

خدای تو ، به جرم " ارتداد " ، معتقد نشد

که حکم مرگ را ، برای مجرم ادّعا کنی !

خدای من ! خدای تو ، تو را قبول می کند

بدون آنکه ذره ای ، برای او ، ریا کنی ...

 


نوشته شده توسط افرا | لینک |
مشتاق ... دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387 5:55 PM

مشتاق " خود کشی " شده ای ؟ فکر کرده ای :

" اینک بدون درد ورنج آرام مرده ای

اینکه : بس است این همه  " بودن برای هیچ "

این بودنی که بابت آن ، زخم خورده ای

زخمی عمیق و بودنی بی روح و سرد و پوچ

شادی کنی که در سکوت جان سپرده ای "

" مردن " همیشه دغدغه اول من است

جداً تو در تصورت ، هرگز نمرده ای ؟!

رو راست باش و لحظه ای تحلیل کن چرا

هر ساعت و دقیقه شب را شمرده ای

ترسیده ای و مرگ و غم معنا ندارد و

دیگر نگو که از غم من ، رنج برده ای

نیرو بگیر از این غزل ، با زندگی بجنگ !

یعنی به شوق " بودن " من ، پی نبرده ای ... ؟!

 


نوشته شده توسط افرا | لینک |
یک ... شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387 4:55 PM

یک پنجره برای من از " من " مهم تر است

دل کنده ام از این همه غوغای زندگی

ایوان و ابر و صندلی و یک کتاب خوب :

یک جرعه از عصاره معنای زندگی

تابی بزرگ و کلبه ای کوچک ، پر از کتاب :

تصویر ایده آل من از ، جای زندگی

باران و بوی خاک و من شادمان و خیس

یک لحظه فارغ از غم فردای زندگی

یک " قطعه " عشق و یک سند ، سرشار از اشتیاق

خط من و گواهی و امضای زندگی

این است آنچه دلخوشی کوچک من است

دنیای من ، بهشت من ، این : رویای زندگی ...


نوشته شده توسط افرا | لینک |
من ... یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387 9:54 PM

من سعی می کنم که کمی شاد تر شوم

اما نمی شود ! چه کنم ؟ چاره چیست ؟ هیچ

از گریه شبانه نگویم ، ولی جز این -

اینجا نمی شود ، چه کنم ؟ چاره چیست ؟ هیچ

فردا دوباره بهتر از ، امروز می شوم ؟

" فردا " نمی شود ، چه کنم ؟ چاره چیست ؟ هیچ

از حس عاشقانه بگویم ؟ ولی عزیز

" تنها " ، نمی شود ، چه کنم ، چاره چیست ؟ هیچ

تلخ است و زشت می شود این شعر ؟ با دروغ -

زیبا نمی شود ، چه کنم ؟ چاره چیست ؟ هیچ

" من " با " تو " در نهایت این عشق بی جنون

نه ! " ما " نمی شود ، چه کنم ؟ چاره چیست ؟ هیچ ...


نوشته شده توسط افرا | لینک |
اين ... جمعه ششم اردیبهشت 1387 5:24 PM
اين شعر ، يك غزل - سخن عاشقانه نيست

يك شعر آشناي سراسر ، بهانه نيست

يك قسمت از وجود من انگار ، گم شده

چون شعر ، ذره اي به نظر ، كودكانه نيست

شب مي رسد ، خداي من ! در مي زنم ، ولي

گويي كه قرن هاست كسي توي خانه نيست

از اين تب شديد ، مگر مي شود گريخت ؟

وقتي تگرگ هست ، ولي آشيانه نيست

هذيان سروده ام ، ولي انگار بد نشد

هذيان ، موقت است و غزل ، جاودانه نيست

وقتي زمين ، زمان تو را تنگ مي كند

ديگر مجال شور و شر عارفانه نيست

كوشيده ام دروغ نگويم ، ولي چه سود ؟

در من جنون خودكشي خودسرانه نيست !

اين جا ، ريا ، خدا و صداقت ، حماقت است

جايي براي حرف دل صادقانه نيست

شاعر نبودم و قلمم ، شعر مي سرود

شاعر شدم ، ولي قلمم ، شاعرانه نيست ...


 

نوشته شده توسط افرا | لینک |
تنها ... دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387 9:20 PM

" تنها " نمان ! که جز متلک ، طعنه شدید ،

چیزی از این و آن و جهان ، می توان شنید ... ؟!

همواره فکر " سایه سر " باش و " ازدواج " ... !

لیلی مگر ، از آن همه ، دلدادگی ، چه دید ... ؟!

ترکیب " قیس " و " عشق " ، جنون بود و آخرش -

مجنون چه شد به جز شبحی دور و نا امید ...؟!

عشق " آخرین " توهم ذهن معاصر است

جداً بشر ، از این تب مهلک ، چها کشید ... !

این را بدان که عقل ، اگر منزوی نبود

مجنون پی کجاوه لیلی ، نمی دوید !

در شرح واژه های معاصر ، نوشته اند :

عاشق : همان که یکسره ، عقل از سرش ، پرید !

هرگز بدون لطف سرایندگان شعر

نوبت به ماندگاری " لیلی " نمی رسید ... !

 


نوشته شده توسط افرا | لینک |
از ... چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387 3:14 AM

 از انسانی ترین وجه وجودم وام می گیرم

کمی از قدرت اعجاز شعر الهام می گیرم

تامل می کنم بر پاسخ این پرسش دیرین :

چرا " من " ، برترین مخلوق گیتی نام می گیرم ؟

همیشه گفته ام : آخر ، از این غوغای بی پایان

از این " من " : ترجمان همهمه ، سرسام می گیرم

مگر ، بودن ، بدون من ، چه فرقی می کند ... ؟! با شوق

برای ترک این " من " ، اختیار تام می گیرم 

بدون شک ، برای رفتنم ، تابوت ، لازم نیست

که آخر ، در همین گور وجود ، آرام می گیرم


نوشته شده توسط افرا | لینک |
انسان ... پنجشنبه هشتم فروردین 1387 1:11 AM

" انسان " از اول ، آخرین اعجاز عشق بود

ترکیب " آ.دَ.م " بی گمان ، ایجاز عشق بود

انسان ، خلوص و دین و دل در هم شکستند

 حکم مجازات بشر ، پرواز عشق بود

 


نوشته شده توسط افرا | لینک |
در ... یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386 6:12 PM

در ایستگاه خالی روشن ، قطار نیست

دیگر بهانه ای جهت انتظار نیست

وقتی نشسته ای و کمی فکر کرده ای

پی برده ای که عاشقی ات ، افتخار نیست

می خواهی از زمین و زمان بگذری ... ؟! چه خوب !

گفتی که : ترک عادت " من " ناگوار نیست

مبنای زنده بودن تو " منطق " است و این

با حس " عاشقانه " من ، سازگار نیست

گفتی که : می روی و تاسف نمی خوری

مشکل ، " من " م ، دلت هم اگر بیقرار نیست

گفتی : غزل برای فریب است و عشق من

بر پایه ای به جز " کلمه " ، استوار نیست

گفتی که : اشک های مرا مشک می کنی !

شیون ... ؟! برای رفتن تو ... ؟! نه ... ! قرار نیست ... !


نوشته شده توسط افرا | لینک |
گفتم ... جمعه هفدهم اسفند 1386 1:13 AM

گفتم : بساز روز مرا با پیام عشق

سرشار کن سکوت مرا با سلام عشق

اینجا به نام عشق ، غزل ها سروده اند

من خسته ام از این همه " غوغا " به نام " عشق "

صحبت زیاد می شود از این و آن ، ولی

مشتاق یک سخن شده ام من : کلام عشق

گفتی : که حال و روز مرا درک می کنی

سرخورده ای از این همه سودای خام عشق

گفتی که : گیج می شوی از این همه ریا

گویی غریب مانده در اینجا ، مرام عشق

اینجا ، عمل ، نقیض کلام محبت است :

شهدی که زهر می شود آخر ، به کام عشق

عشق استعاره است برای " جذام روح "

دیگر نگویم از غزل ناتمام عشق

گفتم : سپاس از این همه اندرز بی دریغ

من حاضرم جذام بگیرم : جذام عشق ...

 


نوشته شده توسط افرا | لینک |
با ... ( سکوت عشق ) شنبه یازدهم اسفند 1386 2:14 PM

با کلامم ، عاقبت یک روز غوغا می کنم

در وجود غم ، سرود شوق پیدا می کنم

از صمیم دل برای آخرین روز خدا

لحظه ای پر شور ازآزادی هویدا می کنم

خستگی را می زدایم از پر مرغ هوا

رفتنش را هم صمیمانه تماشا می کنم

می توانم درد دل ها را بگویم با کسی

با شماتت های این و آن ، مدارا می کنم

خستگی را با تن شن ها به ساحل می دهم

خود ، همانند صدف ها عزم دریا می کنم

با نگاهم ، عاقبت یک روز از عمق وجود

انقلابی از " سکوت عشق " بر پا می کنم !

 

                                   ۱۲/۴/۱۳۸۲

 


نوشته شده توسط افرا | لینک |
دلم ... شنبه چهارم اسفند 1386 3:21 PM

دلم گرفته ولی ... بی خیال دل ! به درک !

دل زمانه نسوزد ، به حال دل ، به درک

امید دل به تو بود آخرش نپرسیدی

چه شد امید سراسر ، محال دل ... ؟! به درک

به لطف معجزه عشق بی سرانجامت

رسیده ام به کمال زوال دل ، به درک !

تو عاشقی ؟ و همیشه ، سکوت بود و سکوت

جواب تو ، به همین یک سوال دل ، به درک

اگر معذبی از عاشقانه معکوس ،

از اشتیاق پر از انفعال دل ، به درک ... !

 


نوشته شده توسط افرا | لینک |
تنها ... جمعه بیست و ششم بهمن 1386 11:53 PM

" تنها " تر از بهار جهنم ، غم بهشت

لعنت بر این درام غم آلود سرنوشت

من راهی بهشت عدم بودم ابتدا

غافل از اینکه " کاتب اعظم " چه می نوشت

در جستجوی راز جهان ، مرشدم شدند :

" فردوسی ، آن بزرگ ادب " ، " حافظ " و " برشت "

تفسیر کن که فلسفه بودنش چه بود :

این بنده خجالتی گُنگ گِل سرشت ...

شرمنده ام ، از اینکه دل آزرده می شوید

از این همه گلایه و شعر همیشه زشت ...


نوشته شده توسط افرا | لینک |
از ... یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386 11:20 PM
از حفظ بخوان شعار آزادی را

تقسیم کن اعتبار آزادی را

تردید نکن ! بمان و تقدیس کن این

زندان " خدا " مدار آزادی را

در موطن انجماد انسانیت

تعبیر کن استعار آزادی را

تسلیم نشو ، دوباره تحریف کن این

میثاق کهن تبار آزادی را

اینجا همه پاسبان یک زندانند !

انکار کن انتظار آزادی را

یک خوش خبری : که : " بهمن " آوار شده ست !

ترحیم کن این بهار آزادی را ...
 

نوشته شده توسط افرا | لینک |
چقدر ... شنبه سیزدهم بهمن 1386 0:14 AM

چقدر خسته ام از این ، " همیشه " تنهایی

از این صداقت بی جا ، خلوص رویایی

چقدر شاکی ام از این ، سکوت بی پایان

از این نزاکت بیمار، از این شکیبایی

چقدر خسته ام از این ، ریای بی تزویر

از این بهشت زمین ، دوزخ اهورایی !

چقدرشاکی ام از این ، جهان پوسیده

از این نقاب سراپا ، شکوه و زیبایی

چقدر خسته ام از این ، فرار رویاها

از اشتیاق توهم ، شکست شیدایی

چقدر شاکی ام از این ، سروده بی جان

از این تجسم هذیان ، تب تماشایی

چقدر خسته ام از این ، نهایت عصیان !

از این حقیقت تلخ " دوباره " فردایی ...

 


نوشته شده توسط افرا | لینک |
با ... شنبه ششم بهمن 1386 1:8 AM

با یک غزل ، دوباره به روزم ، بخوان مرا

تفسیر" بود " و" هست " و " هنوز " م ، بخوان مرا

 اینجا ردیف و قافیه ، لختند و ناگزیر ،

باید همیشه شعر بدوزم ، بخوان مرا

 آتش گرفته ام ، چه کنم ؟ غصه ، بی کسی ست

تا پیش از آنکه خوب بسوزم ، بخوان مرا 

جز با غزل ، به راز جهان ، پی نمی بری

گنجینه تمام رموزم ، بخوان مرا

بیگانگی ، همیشه مرا رنج می دهد

همسایه " دو ماه " و" دو روز" م ، بخوان مرا

 

 


نوشته شده توسط افرا | لینک |
کابوس ... یکشنبه سی ام دی 1386 0:0 AM

کابوس بیا که بی تو تنها شده ام

بیهوده تر از خیال و رویا شده ام

کابوس بیا ، که بی خبر از همه جا

چندیست که بی خیال دنیا شده ام

با بودنت از " نبود " ، سرشار بکن

انگار کمی حریص فردا شده ام

لبریز کن از هراس ، رگ های مرا

محتاج جنون نیمه شبها شده ام

کابوس بیا ، که این من زنده به گور

آشفته تر از سکوت اینجا شده ام

فریاد زدم : بمان ، نماندی ، به چه جرم ؟

چون عاشق یک غروب زیبا شده ام ؟

کابوس بیا ، بدان که بی سایه تو

راضی به حضور مرگ افرا شده ام ...

 

 

 


نوشته شده توسط افرا | لینک |
تن ... پنجشنبه بیستم دی 1386 2:25 AM

تن داده ام به شوق تمنای دیگری

تن را به لذت تن تنهای دیگری

هرگز به وهم شادی خود ، خو نکرده ام :

 دردی بزرگ و باز ، " تسلا " ی دیگری

شادی توهم است و نکوهش نکن چرا

دل داده ام به لذت شب های دیگری

بیگانه ام ، برای من اینجا جهنم است

سر می زنم شبانه به دنیای دیگری

" لذت " به مرز پوچی مطلق رسیده است

اما هنوز در پی اغوای دیگری ...

دل بسته ام به شوق نهان دو چشم تو ؛

چشم انتظار دیدن فردای دیگری ...

 

 


نوشته شده توسط افرا | لینک |
فریاد ... پنجشنبه سیزدهم دی 1386 11:55 PM

فریاد بزن دوباره ویرانی را

غمنامه این دو چشم بارانی را

دیریست که مرده ام ، چه شد اعجازت ؟

فریاد بزن مسیح نصرانی را

اینجا ، به جز آسمان ، هوا ابری نیست !

تشویق کن این عبید زاکانی را

هر چند به شوق قصر نور آمده ای 

تعظیم کن این شکوه سیمانی را

اینجا به بهشت رفتنت تضمینی است :

از یاد ببر سرشت انسانی را ...

اینجا همه نایب " امام عصر" ند

دریاب کمی فضای روحانی را

از " عشق " و نیاز عاشقی یاد مکن

تحریم کن این نیاز شهوانی را !

اینجا ، به سرود ، یک نفس می تازند  

نابود کن این سرود طولانی را ...

 

 

 

 

 

 

 

 


نوشته شده توسط افرا | لینک |
خستگی ... شنبه یکم دی 1386 0:4 AM

خستگی را می شود فهمید و یک دم ، دم نزد

از تنش ها می شود ترسید و یک دم ، دم نزد

آخرین فردای عشقی پاک و نا آلوده را

تا قیامت می شود بارید و یک دم ، دم نزد

واپسین نجوای مهر آمیز یک دیوانه را

عاجزانه می شود نشنید و یک دم ، دم نزد

نا امید از بودن اما در پی یک لحظه مهر

با حقارت می شود جنگید و یک دم ، دم نزد

عکس های نمزده از اشک های خسته را

عاشقانه می شود بوسید و یک دم ، دم نزد

نا گزیر از بودن اما نا امید از زندگی

 با وقاحت می شود خندید و یک دم ، دم نزد

با سکوت تلخ لب هایی که سرشار از تو بود ...

با سماجت می شود رقصید و یک دم ، دم نزد

 

 


نوشته شده توسط افرا | لینک |
یلدا ... چهارشنبه بیست و هشتم آذر 1386 2:45 PM

یلدای من بدون " دعا " سر نمی شود

بی درد دل ، برای " خدا " سر نمی شود

تن خسته ام ، ضعیف و پر از دلشکستگی

یلدای من بدون " شفا " سر نمی شود

گفتند : قسمت است و نباید گلایه کرد

یلدای من بدون " چرا ؟ " سر نمی شود

تقدیر من ، اگر چه غم و دلشکستگی است

یلدای من ، بدون " وفا " سر نمی شود

دلخوش به گفتنم : به طنین صدای خویش

یلدای من بدون " صدا " سر نمی شود

هر چند " گفتن " از من و " نشنیدن " از شماست ... ،

یلدای من ، بدون " شما " سر نمی شود

 

 


نوشته شده توسط افرا | لینک |
واژه ها ... چهارشنبه چهاردهم آذر 1386 11:31 PM

واژه ها گرمند و دلها سرد و ... تنها مانده ایم

برگ ها سبزند و گلها زرد و ... تنها مانده ایم

تازه می فهمم چه دشوار است اینکه تا ابد

زوج ها : جمعند و تک ها : فرد و ... تنها مانده ایم

تازه یاد آورده ام ، آن عشق باد آورده را

روز اول : عشق و آخر : درد و ... تنها مانده ایم

زندگی : بازیگر و ما ، ساده بازی خورده ایم -

بی اراده - مثل طاس نرد و ... تنها مانده ایم

روزه با گندم : سحر ، افطار : سیب و ... شادمان

ناگهان خشم خدا و ... : طرد و ... تنها مانده ایم

پاکبازی می کنم با لحظه ، لحظه ، بی کسی

فاصله ، بیگانگی آورد و ... تنها مانده ایم


نوشته شده توسط افرا | لینک |
اینجا ... دوشنبه بیست و سوم مهر 1386 10:46 PM

اینجا ، قلم ، به مرز نجابت ، نمی رسد

حتی سخن ، به مرز صلابت ، نمی رسد

اینجا ، میان قافیه ها ، شعر کوچکم

با زندگی ، به مرز قرابت ، نمی رسد

تفتیش می کنند ، مبادا خطا کنی !

اندیشه ام ، به مرز کتابت ، نمی رسد

سخت است درک این که " امید " م ، به زندگی

با " نفرت  " م ، به مرز رقابت ، نمی رسد

لب تشنه ام به عشق ، ولی زندگی بدان

این تشنگی ، به مرز" سراب " ت ، نمی رسد !

 

 


نوشته شده توسط افرا | لینک |
فریاد ... پنجشنبه بیست و دوم شهریور 1386 11:52 PM

فریاد می زنم ، ولی انگار مرده ام

در انتظار دیدن تو ، جان سپرده ام

عمری سکوت خسته بغضی شکسته را

در عمق انفعال گلویم ، فشرده ام

فریاد می زنم که بگویم بدون تو

از این جهان پیر ، نصیبی نبرده ام

فریاد می زنم که بگویم به یاد تو

تا آخرین ستاره شب را ، شمرده ام

فریاد می زنم که بگویم تو رفتی و

من مانده ام به حسرت رنجی که برده ام

فریاد می زنم ، ولی انگار ، رفتنت

یعنی جمود این دل برگشت خورده ام

عصیان روح خسته و درهم شکسته ام

یعنی که با کمال تاسف ، نمرده ام ...



نوشته شده توسط افرا | لینک |
تلخ ... جمعه پنجم مرداد 1386 0:3 AM

تلخ است اگریک روسپی قدیسه دوران شود

تقدیر یک ملت ، چنین ، بازیچه اینان شود

تلخ است وقتی شاهدی، میراث یک قوم ، اینچنین

در زیر سم قاطر دیوانه ای ویران شود

تلخ است اگر روزی رسد ، کاین سرزمین نفت خیز

محتاج نان خشک و بی مقدار این و آن شود

تلخ است وقتی ساکتیم و چشم ها را بسته ایم

گویی قرار است این وطن ، یکباره گورستان شود

تلخ است تلخی غزل ، اما بگو آخر چرا

این خاک باید عرصه بیداد نامردان شود ؟

وقت است تا یادی کنیم از روزهای خوبمان

برخیز تا نام وطن بار دگر " ایران " شود

 

 


نوشته شده توسط افرا | لینک |
شیطان ... یکشنبه بیست و هفتم خرداد 1386 9:26 PM

" شیطان " ! برو به نزد خدای و بگو از این

پیغمبران ، که " معجزه " ، ایثار می کنند

با او بگو : به نام تو فریاد می زنند

اما تو را به سود خود انکار می کنند

شیطان ، بگو چگونه خدا را ، بدون شرم

در مسجد و مناره گرفتار می کنند

شیطان ، ببین که " عشق " ، سزاوار نام توست

اینان چرا به نام خود اصرار می کنند ؟

اینجا خدا کتاب ندارد ، به جز یکی ،

این را ، بدون خاتمه ، تکرار می کنند

تنها به روی " نیزه " ، " کتاب " است ، این کتاب

این است آنچه عاقبت اقرار می کنند

هابیل خفته است ، خدایا چه می کنی ؟!

قابیل را به بانگ تو بیدار می کنند

شیطان به او بگو که رسولان مدعی

هر شب ، " عروج کاشف اسرار" ، می کنند

شیطان به او بگو که به نامش ، به نام " عشق "

دل را ، به " نفرت " از ، همه وادار می کنند

 

 

 


نوشته شده توسط افرا | لینک |
متنی ... شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1386 9:49 PM

متنی برای دغدغه ها ، می توان نوشت

از زخم روح فاصله ها ، می توان نوشت

گاهی ، برای درد دل ، از کنج یک اتاق

تا سقف آسمان رها ، می توان نوشت

ترسیده ام ، از اینکه تو را خشمگین کنم

رنجیده ای ، از اینکه تو را می توان نوشت

این ، نامه نیست ، شوق بیانست و خاطره

گاهی به شوق خاطره ها می توان نوشت

هر چند خسته ام ، ولی انگار ، بی رقیب

تا واپسین ، شروع خدا ، می توان نوشت

 

 


نوشته شده توسط افرا | لینک |