تبليغاتX
بام نیلی قفس
بام نیلی قفس
غسل ... یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388 5:45 PM

غسل جنایتی که تو کردی ، حرام باد

دوزخ برای رهرو تو ، مستدام باد

شیطان به ننگ روح تو تعظیم می کند

عمر تو و قساوت تو ، بی دوام باد

ترسیده ای ؟! چرا که نه ؟! این سرنوشت توست

ایام ترس و وحشت و ذلت ، بکام باد

لعنت به تو ، به اشک دروغین و خدعه ات

تقدیر سبز سرخی ما ، انتقام باد

قدرت پرست و مدعی شیعه « علی » ... ؟!

نفرین به تو : به رهبریِ ، این نظام باد !


نوشته شده توسط افرا | لینک |
گاهی ... چهارشنبه ششم خرداد 1388 12:26 PM

گاهی سکوت ، راوی تقدیر می شود

اشکی به جرم عاطفه تعزیر می شود

گاهی صدا به جرم همان لرزش خفیف

همدست حس و ثانیه ، تفسیر می شود

گاهی غزل به جرم لطافت ، بلا درنگ

تنفیذ حکم عشق تو تعبیر می شود

گاهی جنون به حد خود عشق می رسد

وقتی که اشک ، مانع تصویر می شود

اما چه باک از این همه جرم کم و زیاد

وقتی که « عشق » ، باعث تقصیر می شود ...


نوشته شده توسط افرا | لینک |
من ... یکشنبه بیست و سوم فروردین 1388 10:30 PM

من می شناسمت ، به نشانی نیاز نیست

بحث سکوت ، بحث نشیب و فراز نیست

اشکی که می رود ، برود ، عشق بی صداست

بحث دو روز و یک شب و افشای راز نیست

آواز می شوم از خودم ، از این دلی که سوخت

در یک سکوت ژرف ، نیازی به ساز نیست

درد آشنای عشق نبودی ، گلایه ؟ هیچ

بحث شکایت و سخن قهر و ناز نیست

بر عشق سجده می کنم این اوج خلسه است

این هم ستایش است ، نگو که نماز نیست ...


نوشته شده توسط افرا | لینک |
تاریخ ... پنجشنبه بیستم فروردین 1388 8:58 PM

تاریخ " ایران " مملو از ، جنگ است و نفرت های شوم

لعنت بر این خودکامگی ، لعنت به قد رت های شوم

" ایران " زیبا و عرب ، اسلام شمشیر و غضب

لعنت به شمشیر و غضب ،  لعنت به سیرت های شوم

چنگیز و تیمور طمع ، آغا محمد خان مرگ

لعنت بر این تاریخ تلخ  و سوء  شهرت های شوم

کشورگشایی : شوق زن ، قدرت ، شکوه و تاج و تخت

لعنت  بر آن  تخت و طمع ،  بر این اسارت های شوم

گفتن ا ز آن ویرانگی ، سودی ندارد جز دریغ

لعنت بر اندوه زمین ، لعنت به حسرت های شوم ...


نوشته شده توسط افرا | لینک |
یک ... جمعه چهاردهم فروردین 1388 5:41 PM

یک درب آهنین و کلیدی ، که گم شده است

یعنی خیال خام امیدی ، که گم شده است

می آیم از نهایت شب ، از دل غروب

در انتظار نور سپیدی ، که گم شده است

دیگر نگو از اشتیاق از معجزات عشق

کو عشق ... ؟! ای خدا ... ! تو ندیدی که گم شده است ... ؟!

رویای گفتن غزلی ساده می شود

کابوس احتمال مفیدی ، که گم شده است

جدی نمی شود گرفت این شعر خسته را :

تنها نمود بغض شدیدی ، که گم شده است ...


نوشته شده توسط افرا | لینک |
مرگ ... پنجشنبه دهم بهمن 1387 10:6 PM

مرگ آخرین قصیده مانای زندگی ست

خاک ی ترین دوبیتی آوای زندگی ست

مرگ آخرین رباعی رویای قصه هاست

شعر سپید اول فردای زندگی ست

مرگ انتهای مثنوی عاشقانه هاست

شعر نوی وداع تمنای زندگی ست

مرگ ابتدای قطعه معروف رفتن است

ترکیب بند آخر سودای زندگی ست

مرگ آخرین توقف مرغ مهاجر است

اوج غزل سروده شیوای زندگی ست ...


نوشته شده توسط افرا | لینک |
و ... شنبه سی ام آذر 1387 3:48 PM
و من دوباره تو را ، عاشقانه خواهم زیست

به شوق ناب دعای شبانه خواهم زیست

قسم به روح نگاهت ، که شعر خواهم گفت

 به لطف پاک غزل ، شادمانه خواهم زیست

ببین که با تو من اینجا غزل غزل شوق ام

به شوق بودن تو ، بی بهانه خواهم زیست

تو بی نهایتی از عشق و من نهایت شوق

همیشه با تن تو ،  صادقانه خواهم زیست

خلوص روح تو از این ، سروده هم پیداست

به لطف روح تو من ، شاعرانه خواهم زیست

ببین که هستی تو ، معنی وجود من است

بدان که با نفست ، جاودانه خواهم زیست ...

نوشته شده توسط افرا | لینک |
و ... سه شنبه سی ام مهر 1387 5:6 PM

و من دوباره به باران ، سلام خواهم کرد

به ماه تشنه آبان ، سلام خواهم کرد

منی که زاده " مهر " ام ، به پاس باور " مهر "

به " مهر " روشن و تابان ، سلام خواهم کرد

به یاد پاکی باران ، به نام ایزد عشق

به رستگاری انسان ، سلام خواهم کرد

به شوق " بودن " ام اینجا ، به قاب و آینه و

به این طبیعت بی جان ، سلام خواهم کرد

کنار بارش باران ، به شکر آمدنش ،

به یک کبوتر مهمان ، سلام خواهم کرد

به جاودانگی و پایداری این خاک

به نام نامی " ایران " ، سلام خواهم کرد
 

نوشته شده توسط افرا | لینک |
من ... سه شنبه نهم مهر 1387 1:23 PM
من آشنای تو ام ، با من آشیانه بساز

برای عشق و جنون ، لحظه ای بهانه بساز

من اعتبار تو ام ، با من از زمانه نگو

به اعتبار من اینجا ، دوباره خانه بساز

من انصراف تو ام از غم فریب و دروغ

بمان کنار من اینجا ، بخوان ، ترانه بساز

من اجتهاد تو ام ، با وضو نگاهم کن

به اجتهاد من آواز عاشقانه بساز

من انقلاب جنونم ، سکوت جایز نیست

اذان صبح مرا ، با تب شبانه بساز

بدان که بودن من معنی ستودن توست

به شوق بودن من ، با غم زمانه بساز ...


 

نوشته شده توسط افرا | لینک |
کمی ... یکشنبه پنجم خرداد 1387 6:14 PM

کمی درنگ می کنی ، که باز هم دعا کنی

که با نگاه خسته ات ، خدا خدا خدا کنی

حرم بهانه می شود ، برای عاشقانه ها

برای اینکه یک نفس ، رضا رضا رضا کنی

همیشه گفته ای حرم ، حریم عشق می شود

همین که از صمیم دل ، امام را صدا کنی

" به نام دین ، به کام دل " مرام و مسلک تو نیست

تو وحی را نخوانده ای ، که عشق را رها کنی

خدای تو خدای خشم و شوق انتقام نیست

که عاجزانه عشق را ، به پای او ، فدا کنی

خدای تو مبرهن است و عاشق است و جرم نیست

که در حضورش ابتدا به " عشق " اقتدا کنی

خدای تو بهانه ای برای  حس " بودن " است

که در برابرش ، قضای عشق را ، ادا کنی

خدای تو ، به جرم " ارتداد " ، معتقد نشد

که حکم مرگ را ، برای مجرم ادّعا کنی !

خدای من ! خدای تو ، تو را قبول می کند

بدون آنکه ذره ای ، برای او ، ریا کنی ...

 


نوشته شده توسط افرا | لینک |
مشتاق ... دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387 5:55 PM

مشتاق " خود کشی " شده ای ؟ فکر کرده ای :

" اینک بدون درد ورنج آرام مرده ای

اینکه : بس است این همه  " بودن برای هیچ "

این بودنی که بابت آن ، زخم خورده ای

زخمی عمیق و بودنی بی روح و سرد و پوچ

شادی کنی که در سکوت جان سپرده ای "

" مردن " همیشه دغدغه اول من است

جداً تو در تصورت ، هرگز نمرده ای ؟!

رو راست باش و لحظه ای تحلیل کن چرا

هر ساعت و دقیقه شب را شمرده ای

ترسیده ای و مرگ و غم معنا ندارد و

دیگر نگو که از غم من ، رنج برده ای

نیرو بگیر از این غزل ، با زندگی بجنگ !

یعنی به شوق " بودن " من ، پی نبرده ای ... ؟!

 


نوشته شده توسط افرا | لینک |
اين ... جمعه ششم اردیبهشت 1387 5:24 PM
اين شعر ، يك غزل - سخن عاشقانه نيست

يك شعر آشناي سراسر ، بهانه نيست

يك قسمت از وجود من انگار ، گم شده

چون شعر ، ذره اي به نظر ، كودكانه نيست

شب مي رسد ، خداي من ! در مي زنم ، ولي

گويي كه قرن هاست كسي توي خانه نيست

از اين تب شديد ، مگر مي شود گريخت ؟

وقتي تگرگ هست ، ولي آشيانه نيست

هذيان سروده ام ، ولي انگار بد نشد

هذيان ، موقت است و غزل ، جاودانه نيست

وقتي زمين ، زمان تو را تنگ مي كند

ديگر مجال شور و شر عارفانه نيست

كوشيده ام دروغ نگويم ، ولي چه سود ؟

در من جنون خودكشي خودسرانه نيست !

اين جا ، ريا ، خدا و صداقت ، حماقت است

جايي براي حرف دل صادقانه نيست

شاعر نبودم و قلمم ، شعر مي سرود

شاعر شدم ، ولي قلمم ، شاعرانه نيست ...


 

نوشته شده توسط افرا | لینک |
تنها ... دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387 9:20 PM

" تنها " نمان ! که جز متلک ، طعنه شدید ،

چیزی از این و آن و جهان ، می توان شنید ... ؟!

همواره فکر " سایه سر " باش و " ازدواج " ... !

لیلی مگر ، از آن همه ، دلدادگی ، چه دید ... ؟!

ترکیب " قیس " و " عشق " ، جنون بود و آخرش -

مجنون چه شد به جز شبحی دور و نا امید ...؟!

عشق " آخرین " توهم ذهن معاصر است

جداً بشر ، از این تب مهلک ، چها کشید ... !

این را بدان که عقل ، اگر منزوی نبود

مجنون پی کجاوه لیلی ، نمی دوید !

در شرح واژه های معاصر ، نوشته اند :

عاشق : همان که یکسره ، عقل از سرش ، پرید !

هرگز بدون لطف سرایندگان شعر

نوبت به ماندگاری " لیلی " نمی رسید ... !

 


نوشته شده توسط افرا | لینک |
از ... چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387 3:14 AM

 از انسانی ترین وجه وجودم وام می گیرم

کمی از قدرت اعجاز شعر الهام می گیرم

تامل می کنم بر پاسخ این پرسش دیرین :

چرا " من " ، برترین مخلوق گیتی نام می گیرم ؟

همیشه گفته ام : آخر ، از این غوغای بی پایان

از این " من " : ترجمان همهمه ، سرسام می گیرم

مگر ، بودن ، بدون من ، چه فرقی می کند ... ؟! با شوق

برای ترک این " من " ، اختیار تام می گیرم 

بدون شک ، برای رفتنم ، تابوت ، لازم نیست

که آخر ، در همین گور وجود ، آرام می گیرم


نوشته شده توسط افرا | لینک |
در ... یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386 6:12 PM

در ایستگاه خالی روشن ، قطار نیست

دیگر بهانه ای جهت انتظار نیست

وقتی نشسته ای و کمی فکر کرده ای

پی برده ای که عاشقی ات ، افتخار نیست

می خواهی از زمین و زمان بگذری ... ؟! چه خوب !

گفتی که : ترک عادت " من " ناگوار نیست

مبنای زنده بودن تو " منطق " است و این

با حس " عاشقانه " من ، سازگار نیست

گفتی که : می روی و تاسف نمی خوری

مشکل ، " من " م ، دلت هم اگر بیقرار نیست

گفتی : غزل برای فریب است و عشق من

بر پایه ای به جز " کلمه " ، استوار نیست

گفتی که : اشک های مرا مشک می کنی !

شیون ... ؟! برای رفتن تو ... ؟! نه ... ! قرار نیست ... !


نوشته شده توسط افرا | لینک |
گفتم ... جمعه هفدهم اسفند 1386 1:13 AM

گفتم : بساز روز مرا با پیام عشق

سرشار کن سکوت مرا با سلام عشق

اینجا به نام عشق ، غزل ها سروده اند

من خسته ام از این همه " غوغا " به نام " عشق "

صحبت زیاد می شود از این و آن ، ولی

مشتاق یک سخن شده ام من : کلام عشق

گفتی : که حال و روز مرا درک می کنی

سرخورده ای از این همه سودای خام عشق

گفتی که : گیج می شوی از این همه ریا

گویی غریب مانده در اینجا ، مرام عشق

اینجا ، عمل ، نقیض کلام محبت است :

شهدی که زهر می شود آخر ، به کام عشق

عشق استعاره است برای " جذام روح "

دیگر نگویم از غزل ناتمام عشق

گفتم : سپاس از این همه اندرز بی دریغ

من حاضرم جذام بگیرم : جذام عشق ...

 


نوشته شده توسط افرا | لینک |
با ... ( سکوت عشق ) شنبه یازدهم اسفند 1386 2:14 PM

با کلامم ، عاقبت یک روز غوغا می کنم

در وجود غم ، سرود شوق پیدا می کنم

از صمیم دل برای آخرین روز خدا

لحظه ای پر شور ازآزادی هویدا می کنم

خستگی را می زدایم از پر مرغ هوا

رفتنش را هم صمیمانه تماشا می کنم

می توانم درد دل ها را بگویم با کسی

با شماتت های این و آن ، مدارا می کنم

خستگی را با تن شن ها به ساحل می دهم

خود ، همانند صدف ها عزم دریا می کنم

با نگاهم ، عاقبت یک روز از عمق وجود

انقلابی از " سکوت عشق " بر پا می کنم !

 

                                   ۱۲/۴/۱۳۸۲

 


نوشته شده توسط افرا | لینک |
دلم ... شنبه چهارم اسفند 1386 3:21 PM

دلم گرفته ولی ... بی خیال دل ! به درک !

دل زمانه نسوزد ، به حال دل ، به درک

امید دل به تو بود آخرش نپرسیدی

چه شد امید سراسر ، محال دل ... ؟! به درک

به لطف معجزه عشق بی سرانجامت

رسیده ام به کمال زوال دل ، به درک !

تو عاشقی ؟ و همیشه ، سکوت بود و سکوت

جواب تو ، به همین یک سوال دل ، به درک

اگر معذبی از عاشقانه معکوس ،

از اشتیاق پر از انفعال دل ، به درک ... !

 


نوشته شده توسط افرا | لینک |
تنها ... جمعه بیست و ششم بهمن 1386 11:53 PM

" تنها " تر از بهار جهنم ، غم بهشت

لعنت بر این درام غم آلود سرنوشت

من راهی بهشت عدم بودم ابتدا

غافل از اینکه " کاتب اعظم " چه می نوشت

در جستجوی راز جهان ، مرشدم شدند :

" فردوسی ، آن بزرگ ادب " ، " حافظ " و " برشت "

تفسیر کن که فلسفه بودنش چه بود :

این بنده خجالتی گُنگ گِل سرشت ...

شرمنده ام ، از اینکه دل آزرده می شوید

از این همه گلایه و شعر همیشه زشت ...


نوشته شده توسط افرا | لینک |
از ... یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386 11:20 PM
از حفظ بخوان شعار آزادی را

تقسیم کن اعتبار آزادی را

تردید نکن ! بمان و تقدیس کن این

زندان " خدا " مدار آزادی را

در موطن انجماد انسانیت

تعبیر کن استعار آزادی را

تسلیم نشو ، دوباره تحریف کن این

میثاق کهن تبار آزادی را

اینجا همه پاسبان یک زندانند !

انکار کن انتظار آزادی را

یک خوش خبری : که : " بهمن " آوار شده ست !

ترحیم کن این بهار آزادی را ...
 

نوشته شده توسط افرا | لینک |
چقدر ... شنبه سیزدهم بهمن 1386 0:14 AM

چقدر خسته ام از این ، " همیشه " تنهایی

از این صداقت بی جا ، خلوص رویایی

چقدر شاکی ام از این ، سکوت بی پایان

از این نزاکت بیمار، از این شکیبایی

چقدر خسته ام از این ، ریای بی تزویر

از این بهشت زمین ، دوزخ اهورایی !

چقدرشاکی ام از این ، جهان پوسیده

از این نقاب سراپا ، شکوه و زیبایی

چقدر خسته ام از این ، فرار رویاها

از اشتیاق توهم ، شکست شیدایی

چقدر شاکی ام از این ، سروده بی جان

از این تجسم هذیان ، تب تماشایی

چقدر خسته ام از این ، نهایت عصیان !

از این حقیقت تلخ " دوباره " فردایی ...

 


نوشته شده توسط افرا | لینک |
با ... شنبه ششم بهمن 1386 1:8 AM

با یک غزل ، دوباره به روزم ، بخوان مرا

تفسیر" بود " و" هست " و " هنوز " م ، بخوان مرا

 اینجا ردیف و قافیه ، لختند و ناگزیر ،

باید همیشه شعر بدوزم ، بخوان مرا

 آتش گرفته ام ، چه کنم ؟ غصه ، بی کسی ست

تا پیش از آنکه خوب بسوزم ، بخوان مرا 

جز با غزل ، به راز جهان ، پی نمی بری

گنجینه تمام رموزم ، بخوان مرا

بیگانگی ، همیشه مرا رنج می دهد

همسایه " دو ماه " و" دو روز" م ، بخوان مرا

 

 


نوشته شده توسط افرا | لینک |
کابوس ... یکشنبه سی ام دی 1386 0:0 AM

کابوس بیا که بی تو تنها شده ام

بیهوده تر از خیال و رویا شده ام

کابوس بیا ، که بی خبر از همه جا

چندیست که بی خیال دنیا شده ام

با بودنت از " نبود " ، سرشار بکن

انگار کمی حریص فردا شده ام

لبریز کن از هراس ، رگ های مرا

محتاج جنون نیمه شبها شده ام

کابوس بیا ، که این من زنده به گور

آشفته تر از سکوت اینجا شده ام

فریاد زدم : بمان ، نماندی ، به چه جرم ؟

چون عاشق یک غروب زیبا شده ام ؟

کابوس بیا ، بدان که بی سایه تو

راضی به حضور مرگ افرا شده ام ...

 

 

 


نوشته شده توسط افرا | لینک |
فریاد ... پنجشنبه سیزدهم دی 1386 11:55 PM

فریاد بزن دوباره ویرانی را

غمنامه این دو چشم بارانی را

دیریست که مرده ام ، چه شد اعجازت ؟

فریاد بزن مسیح نصرانی را

اینجا ، به جز آسمان ، هوا ابری نیست !

تشویق کن این عبید زاکانی را

هر چند به شوق قصر نور آمده ای 

تعظیم کن این شکوه سیمانی را

اینجا به بهشت رفتنت تضمینی است :

از یاد ببر سرشت انسانی را ...

اینجا همه نایب " امام عصر" ند

دریاب کمی فضای روحانی را

از " عشق " و نیاز عاشقی یاد مکن

تحریم کن این نیاز شهوانی را !

اینجا ، به سرود ، یک نفس می تازند  

نابود کن این سرود طولانی را ...

 

 

 

 

 

 

 

 


نوشته شده توسط افرا | لینک |
یلدا ... چهارشنبه بیست و هشتم آذر 1386 2:45 PM

یلدای من بدون " دعا " سر نمی شود

بی درد دل ، برای " خدا " سر نمی شود

تن خسته ام ، ضعیف و پر از دلشکستگی

یلدای من بدون " شفا " سر نمی شود

گفتند : قسمت است و نباید گلایه کرد

یلدای من بدون " چرا ؟ " سر نمی شود

تقدیر من ، اگر چه غم و دلشکستگی است

یلدای من ، بدون " وفا " سر نمی شود

دلخوش به گفتنم : به طنین صدای خویش

یلدای من بدون " صدا " سر نمی شود

هر چند " گفتن " از من و " نشنیدن " از شماست ... ،

یلدای من ، بدون " شما " سر نمی شود

 

 


نوشته شده توسط افرا | لینک |
واژه ها ... چهارشنبه چهاردهم آذر 1386 11:31 PM

واژه ها گرمند و دلها سرد و ... تنها مانده ایم

برگ ها سبزند و گلها زرد و ... تنها مانده ایم

تازه می فهمم چه دشوار است اینکه تا ابد

زوج ها : جمعند و تک ها : فرد و ... تنها مانده ایم

تازه یاد آورده ام ، آن عشق باد آورده را

روز اول : عشق و آخر : درد و ... تنها مانده ایم

زندگی : بازیگر و ما ، ساده بازی خورده ایم -

بی اراده - مثل طاس نرد و ... تنها مانده ایم

روزه با گندم : سحر ، افطار : سیب و ... شادمان

ناگهان خشم خدا و ... : طرد و ... تنها مانده ایم

پاکبازی می کنم با لحظه ، لحظه ، بی کسی

فاصله ، بیگانگی آورد و ... تنها مانده ایم


نوشته شده توسط افرا | لینک |
اینجا ... دوشنبه بیست و سوم مهر 1386 10:46 PM

اینجا ، قلم ، به مرز نجابت ، نمی رسد

حتی سخن ، به مرز صلابت ، نمی رسد

اینجا ، میان قافیه ها ، شعر کوچکم

با زندگی ، به مرز قرابت ، نمی رسد

تفتیش می کنند ، مبادا خطا کنی !

اندیشه ام ، به مرز کتابت ، نمی رسد

سخت است درک این که " امید " م ، به زندگی

با " نفرت  " م ، به مرز رقابت ، نمی رسد

لب تشنه ام به عشق ، ولی زندگی بدان

این تشنگی ، به مرز" سراب " ت ، نمی رسد !

 

 


نوشته شده توسط افرا | لینک |
فریاد ... پنجشنبه بیست و دوم شهریور 1386 11:52 PM

فریاد می زنم ، ولی انگار مرده ام

در انتظار دیدن تو ، جان سپرده ام

عمری سکوت خسته بغضی شکسته را

در عمق انفعال گلویم ، فشرده ام

فریاد می زنم که بگویم بدون تو

از این جهان پیر ، نصیبی نبرده ام

فریاد می زنم که بگویم به یاد تو

تا آخرین ستاره شب را ، شمرده ام

فریاد می زنم که بگویم تو رفتی و

من مانده ام به حسرت رنجی که برده ام

فریاد می زنم ، ولی انگار ، رفتنت

یعنی جمود این دل برگشت خورده ام

عصیان روح خسته و درهم شکسته ام

یعنی که با کمال تاسف ، نمرده ام ...



نوشته شده توسط افرا | لینک |
تلخ ... جمعه پنجم مرداد 1386 0:3 AM

تلخ است اگریک روسپی قدیسه دوران شود

تقدیر یک ملت ، چنین ، بازیچه اینان شود

تلخ است وقتی شاهدی، میراث یک قوم ، اینچنین

در زیر سم قاطر دیوانه ای ویران شود

تلخ است اگر روزی رسد ، کاین سرزمین نفت خیز

محتاج نان خشک و بی مقدار این و آن شود

تلخ است وقتی ساکتیم و چشم ها را بسته ایم

گویی قرار است این وطن ، یکباره گورستان شود

تلخ است تلخی غزل ، اما بگو آخر چرا

این خاک باید عرصه بیداد نامردان شود ؟

وقت است تا یادی کنیم از روزهای خوبمان

برخیز تا نام وطن بار دگر " ایران " شود

 

 


نوشته شده توسط افرا | لینک |
متنی ... شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1386 9:49 PM

متنی برای دغدغه ها ، می توان نوشت

از زخم روح فاصله ها ، می توان نوشت

گاهی ، برای درد دل ، از کنج یک اتاق

تا سقف آسمان رها ، می توان نوشت

ترسیده ام ، از اینکه تو را خشمگین کنم

رنجیده ای ، از اینکه تو را می توان نوشت

این ، نامه نیست ، شوق بیانست و خاطره

گاهی به شوق خاطره ها می توان نوشت

هر چند خسته ام ، ولی انگار ، بی رقیب

تا واپسین ، شروع خدا ، می توان نوشت

 

 


نوشته شده توسط افرا | لینک |
اینک ... جمعه سی و یکم فروردین 1386 6:30 PM

اینک منم ، دوباره " زن "ی در میان جمع

پژواک تازه سخنی در میان جمع

آری ، منم ، که معجزه را سِحر می کنم !

کی دیده ای تو مثل " من "ی در میان جمع ؟!

گفتند : این زن است : " تمنای عاشقی " ،

" تنها شمیم عطر تنی " ، در میان جمع .

تاریخ را دوباره روایت کن ، این منم ،

" سیمای روح بت شکنی " در میان جمع

بنگر مرا و سجده کن ، این روح تازه را ،

فکرم ، به قالب بدنی ، در میان جمع

دلبسته عدالتم ، سرمشق اشتیاق

آزاده ای " جهان وطنی " در میان جمع


نوشته شده توسط افرا | لینک |
هر چند ... شنبه چهاردهم بهمن 1385 11:15 PM

هر چند گفته ام ، که ، دلم تنگ می شود

در حیرتم چگونه دل از سنگ می شود

چندیست در سکوت خودم غرق می شوم

آن حد که حس غربتم ، کمرنگ می شود

پروردگار ، برتر از انسان ، نیافرید

انسان چگونه بّرده نیرنگ می شود ؟

در سایه نیاز و تمنا و حرص و آز

نام بشر برابِرِ با ننگ می شود

از نقش هر نقاب که بر چهره می زنیم ،

هر کس ، دوباره ، خالق " ارژنگ " می شود

آیا مقدر است ببینم که آدمی

یک روز با " سرشت " خود یکرنگ می شود ؟

 


نوشته شده توسط افرا | لینک |
هر چه ... یکشنبه چهاردهم آبان 1385 11:18 PM

هر چه باداباد اگر از اهل ایمان نیستم

هر چه باداباد اگر تابوت بی جان نیستم

گر چه من گم گشته ام در وادی خون و جنون

هر چه باداباد اگر گرگ بیابان نیستم

گفته اند اینجا بهشت است و دریغا ، دوزخ است

هر چه باداباد اگر از دوزخیان نیستم

بر دو چشم خسته ام ، تنها ، نگاهم ، محرم است

هر چه باداباد اگر از نارفیقان نیستم

کشتی سست رفاقت ، من گرفتار بلا

هر چه باداباد اگر از سرنشینان نیستم

گر چه اینجا زور و زر ، بتهای این بتخانه اند

هر چه باداباد اگر از بت پرستان نیستم

با شعار دین ، ریا را ، در زمین گسترده اند

هر چه باداباد اگر مومن به اینان نیستم

نام قرآن برده اند و راه شیطان رفته اند

هر چه باداباد اگر ، یا رب ، مسلمان نیستم


نوشته شده توسط افرا | لینک |
دلم ... شنبه هجدهم شهریور 1385 10:49 PM

دلم تکیده و تنها ، زندگی سخت است

پیام آخر فردا : زندگی سخت است

نگاه خسته مادر ، اشک رنج پدر ،

فضای خالی از " ما " ، زندگی سخت است

چقدر " امید " غریب و پوچ و بی معناست ،

صدای بانگ نفس ها : زندگی سخت است

کنار پنجره ساکت ، بی صدا ، مایوس ،

سرود غربت شبها : زندگی سخت است

صدای کولی مست و ، درد نسل غریب

که : ای خدای توانا ، زندگی سخت است

صدای زوزه باد و دست کوچک و گل ،

دو کفش پاره ، قدمها ، زندگی سخت است

صدای گریه و اشک و سوز گونه خیس ،

جنون و خشم سراپا ، زندگی سخت است

مرا به یاد بیاور ! ، یا نمی شنوی ! ؟

منم ! بریده ! خدایا ! ، زندگی سخت است !

 


نوشته شده توسط افرا | لینک |
به ... چهارشنبه بیست و هشتم تیر 1385 10:36 AM

به سادگی شقایق ، همیشه باخته ام

به نبض این دل عاشق ، همیشه باخته ام

به کندی کلمات و به سرعت پایان

به بخل روح دقایق ، همیشه باخته ام

نمی شود که بگویم گناه ثانیه هاست

به این سپیده صادق ، همیشه باخته ام

که گفته است که دریا ، نماد ویرانیست ؟

به پایداری قایق ، همیشه باخته ام

غزل ، سلام سخن را ، همیشه پاسخگوست

به شوکران حقایق ، همیشه باخته ام


نوشته شده توسط افرا | لینک |
همیشه ... جمعه دوازدهم خرداد 1385 6:25 PM

همیشه پنجره بازست ، تا زمان برسد

صدای گریه دردم ، به آسمان برسد

همیشه چشم به راهم ، که عابری با شوق

به یاد صاحب خانه ، بی امان برسد

نگاه و صندلی و میز و عینک و گلدان ،

نشسته ام به امیدی که میهمان برسد

کتاب حافظ و شمع و تفا ل و تکرار ،

کجاست دلشده ای که به ساربان برسد

سراب تفته و گرما ، پرنده خسته و زار ،

چه می شود که خدایا ، به آشیان برسد

فقط صفای دلم را به من ببخشایید

چه غم که ارث دو دنیا ، به این و آن برسد

غزل همیشه بهانه ، که شرح تنهایی ،

ز عمق سینه شاعر ، تا زبان برسد

 


نوشته شده توسط افرا | لینک |
اگر ... سه شنبه بیست و نهم فروردین 1385 9:34 PM

اگرچه شوق دویدن ، هنوز ، در من هست ،

توان و راه رسیدن ، هنوز ، در من هست ،

اگر چه واژه شهید و ، قلم ، فنا ، شده است

ولی شعور نوشتن ، هنوز ، در من هست ،

اگر چه خسته ام از این ، جدال " من " ، " تو " ، " او "

ولی سکوت سرودن ، هنوز ، در من هست ،

اگر چه قلب غزل ، از ، تپش ، رها شده است

ولی سرود تپیدن ، هنوز ، در من هست ،

اگر چه گنگی انسان ، فضیلت قرن است

ولیکن آفت " گفتن " ، هنوز ، در من هست ،

اگر چه درد " نگفتن " ، وبال انسانهاست

ولی شفای " شنیدن " هنوز ، در من هست ،

بیا و این دم آخر ، ببخش ، " دار " ام را

که شوق " مرگ " و " ندیدن " ، هنوز ، در من هست .


نوشته شده توسط افرا | لینک |
در ... سه شنبه چهارم بهمن 1384 10:45 AM

درخیابان های شهر انگار ، یک بیگانه ام

خسته از آوارگی ، در حسرت یک خانه ام

در نگاه عابران ، پرسش : که این بیگانه کیست ؟

بگذریم از اینکه می گویند ، من دیوانه ام

داد از این قوم خردمند ، آن جنون ناب کو؟

از جنون پر کن مرا ، گویی که یک ، پیمانه ام

گر چه جانی در بدن دارم ولیکن سالهاست ،

در پی آزادی از این ، خانه ویرانه ام

***

در خیابان های شهر امروز ، یک بیگانه مرد

رست از احساس : چرا من ، اینچنین ، بیگانه ام ؟

در خبرها ، خواندم اینجا ، آخرین دیوانه مرد

بی نیاز از پرسشید ، آری ، من آن دیوانه ام .


نوشته شده توسط افرا | لینک |
گاهی ... دوشنبه دوم آبان 1384 12:23 PM

گاهی ، دلم ، برای خودم ، تنگ می شود

گاهی ، دلم ، برای تو هم ، تنگ می شود

گاهی ، دلم ، برای سوال : " بله ؟ شما ؟ "

و پاسخ : " دوباره ، منم " تنگ می شود

گاهی ، برای گم شدن در لحظه ای ، خیال

در قاب عکس کودکیم تنگ می شود

اینجا ، کسی ، " تو را " ، به " خودت " ، واگذار نیست

گاهی ، برای بغض ترم ، تنگ می شود

گاهی ، دلم ، برای خوشی های کودکی ،

حتی لطافت شمدم ، تنگ می شود

گاهی ، برای ابر سپید مسافری ،

بر بام نیلی قفسم ، تنگ می شود

گاهی ، برای معجزه ، گاهی ، دعای صبح ،

گاهی ، برای بندگیم ، تنگ می شود

گاهی ، برای سفره ای ، خالی از احتیاج ،

تنها ، برای آب خوشم ، تنگ می شود

گاهی ، دلم ، برای صداقت ، کمی خلوص ،

گاهی ، برای سادگیم ، تنگ می شود .

 


نوشته شده توسط افرا | لینک |