تبليغاتX
بام نیلی قفس
بام نیلی قفس
سر ... سه شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1388 8:15 PM

سردرگم از هجوم شتابان لحظه ها

درگیر عکس و خاطره و درد می شود

گرمای بی نهایت یک عشق سوخته

بی تو تمام می شود و ، سرد می شود

در گیرودار قسمت حق « من » و « تو » یی

زوج است ، آنچه عاقبتش ، فرد می شود 

یادم نبود از این دل تنهای نا امید

سرخی ، که در نبودن تو ، زرد می شود

اینجا زنی نشسته که دور از حضور تو

ترسیده از زنانگی اش ، مرد می شود

اینجا زنی نشسته که بی عشق گمشده

گم می شود درون خودش ، طرد می شود ...


نوشته شده توسط افرا | لینک |
در ... سه شنبه هشتم اردیبهشت 1388 8:21 PM

در شهر ، در کلام و در اندیشه شما

تحقیر می شوم که : زنم ! غصه نیست این ... ؟!

همیشه هم " همینه که هست و نباید از

حق و حقوق ... " دم بزنم ! غصه نیست این ... ؟!

بال و پرم شکسته که : " حتی در اوج شعر

با شوق عشق ... " پر نزنم ! غصه نیست این ... ؟!


نوشته شده توسط افرا | لینک |
خوشحال ... چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387 0:50 AM


خوشحال می شوم که مرا یاد می کنی

اما سراب تشنه به جایی نمی رسد

پرواز کن که مرغ قفس دیده هرگز از

کنج قفس به اوج رهایی نمی رسد

دل خوش نکن که با " من " ی ، از این من و تویی

فهمیده ام به من ، به تو ، " ما " یی نمی رسد

با این همه تفاوت و این سطح از اختلاف

نوبت به پرسش " تو کجایی ؟ " نمی رسد

حسی به بودن تو ندارم ، چرا ؟ نپرس

ذهنم به درک چون و چرایی ، نمی رسد

عاشق نبوده ام که بدانم چه می کشی

از قلب سرد من ، که ندایی ، نمی رسد ...


نوشته شده توسط افرا | لینک |
یک ... شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387 4:55 PM

یک پنجره برای من از " من " مهم تر است

دل کنده ام از این همه غوغای زندگی

ایوان و ابر و صندلی و یک کتاب خوب :

یک جرعه از عصاره معنای زندگی

تابی بزرگ و کلبه ای کوچک ، پر از کتاب :

تصویر ایده آل من از ، جای زندگی

باران و بوی خاک و من شادمان و خیس

یک لحظه فارغ از غم فردای زندگی

یک " قطعه " عشق و یک سند ، سرشار از اشتیاق

خط من و گواهی و امضای زندگی

این است آنچه دلخوشی کوچک من است

دنیای من ، بهشت من ، این : رویای زندگی ...


نوشته شده توسط افرا | لینک |
من ... یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387 9:54 PM

من سعی می کنم که کمی شاد تر شوم

اما نمی شود ! چه کنم ؟ چاره چیست ؟ هیچ

از گریه شبانه نگویم ، ولی جز این -

اینجا نمی شود ، چه کنم ؟ چاره چیست ؟ هیچ

فردا دوباره بهتر از ، امروز می شوم ؟

" فردا " نمی شود ، چه کنم ؟ چاره چیست ؟ هیچ

از حس عاشقانه بگویم ؟ ولی عزیز

" تنها " ، نمی شود ، چه کنم ، چاره چیست ؟ هیچ

تلخ است و زشت می شود این شعر ؟ با دروغ -

زیبا نمی شود ، چه کنم ؟ چاره چیست ؟ هیچ

" من " با " تو " در نهایت این عشق بی جنون

نه ! " ما " نمی شود ، چه کنم ؟ چاره چیست ؟ هیچ ...


نوشته شده توسط افرا | لینک |
شیطان ... یکشنبه بیست و هفتم خرداد 1386 9:26 PM

" شیطان " ! برو به نزد خدای و بگو از این

پیغمبران ، که " معجزه " ، ایثار می کنند

با او بگو : به نام تو فریاد می زنند

اما تو را به سود خود انکار می کنند

شیطان ، بگو چگونه خدا را ، بدون شرم

در مسجد و مناره گرفتار می کنند

شیطان ، ببین که " عشق " ، سزاوار نام توست

اینان چرا به نام خود اصرار می کنند ؟

اینجا خدا کتاب ندارد ، به جز یکی ،

این را ، بدون خاتمه ، تکرار می کنند

تنها به روی " نیزه " ، " کتاب " است ، این کتاب

این است آنچه عاقبت اقرار می کنند

هابیل خفته است ، خدایا چه می کنی ؟!

قابیل را به بانگ تو بیدار می کنند

شیطان به او بگو که رسولان مدعی

هر شب ، " عروج کاشف اسرار" ، می کنند

شیطان به او بگو که به نامش ، به نام " عشق "

دل را ، به " نفرت " از ، همه وادار می کنند

 

 

 


نوشته شده توسط افرا | لینک |