من ...
من فکر می کنم که تو هرگز نبوده ای
جز ادعای عاشقی ای بیمار عاشقی
من خسته ام از این همه تکرار ادعا
از آن همه گسستن و تکرار عاشقی
دیگر نگو که عشق ، سرآغاز بودن است
بس کن ! بس است این همه اصرار عاشقی
من گیج می شوم از این برخورد نادرست :
اصرار مضحک تو بر اقرار عاشقی
تردید کرده ام که مرا درک می کنی
قصدت چه بود از آن همه ، آوار عاشقی ؟
من برده تخیل خام تو نیستم
انسان ببین مرا و نه ابزار عاشقی !
با روزه سکوت ، فقط درد می کشم
خوشحالم از رسیدن افطار عاشقی !
+ نوشته شده در شنبه بیست و هشتم آذر ۱۳۸۸ ساعت 11:52 PM توسط افرا
|