من فکر می کنم که تو هرگز نبوده ای

جز ادعای عاشقی ای بیمار عاشقی

من خسته ام از این همه تکرار ادعا

از آن همه گسستن و تکرار عاشقی

دیگر نگو که عشق ، سرآغاز بودن است

بس کن ! بس است این همه اصرار عاشقی

من گیج می شوم از این برخورد نادرست :

اصرار مضحک تو بر اقرار عاشقی

تردید کرده ام که مرا درک می کنی

قصدت چه بود از آن همه ، آوار عاشقی ؟

من برده تخیل خام تو نیستم

انسان ببین مرا و نه ابزار عاشقی !

با روزه سکوت ، فقط درد می کشم

خوشحالم از رسیدن افطار عاشقی !