کابوس ...

کابوس بیا که بی تو تنها شده ام

بیهوده تر از خیال و رویا شده ام

کابوس بیا ، که بی خبر از همه جا

چندیست که بی خیال دنیا شده ام

با بودنت از " نبود " ، سرشار بکن

انگار کمی حریص فردا شده ام

لبریز کن از هراس ، رگ های مرا

محتاج جنون نیمه شبها شده ام

کابوس بیا ، که این من زنده به گور

آشفته تر از سکوت اینجا شده ام

فریاد زدم : بمان ، نماندی ، به چه جرم ؟

چون عاشق یک غروب زیبا شده ام ؟

کابوس بیا ، بدان که بی سایه تو

راضی به حضور مرگ افرا شده ام ...

 

 

 

تن ...

تن داده ام به شوق تمنای دیگری

تن را به لذت تن تنهای دیگری

هرگز به وهم شادی خود ، خو نکرده ام :

 دردی بزرگ و باز ، " تسلا " ی دیگری

شادی توهم است و نکوهش نکن چرا

دل داده ام به لذت شب های دیگری

بیگانه ام ، برای من اینجا جهنم است

سر می زنم شبانه به دنیای دیگری

" لذت " به مرز پوچی مطلق رسیده است

اما هنوز در پی اغوای دیگری ...

دل بسته ام به شوق نهان دو چشم تو ؛

چشم انتظار دیدن فردای دیگری ...

 

 

فریاد ...

فریاد بزن دوباره ویرانی را

غمنامه این دو چشم بارانی را

دیریست که مرده ام ، چه شد اعجازت ؟

فریاد بزن مسیح نصرانی را

اینجا ، به جز آسمان ، هوا ابری نیست !

تشویق کن این عبید زاکانی را

هر چند به شوق قصر نور آمده ای 

تعظیم کن این شکوه سیمانی را

اینجا به بهشت رفتنت تضمینی است :

از یاد ببر سرشت انسانی را ...

اینجا همه نایب " امام عصر" ند

دریاب کمی فضای روحانی را

از " عشق " و نیاز عاشقی یاد مکن

تحریم کن این نیاز شهوانی را !

اینجا ، به سرود ، یک نفس می تازند  

نابود کن این سرود طولانی را ...

 

 

 

 

 

 

 

 

خستگی ...

خستگی را می شود فهمید و یک دم ، دم نزد

از تنش ها می شود ترسید و یک دم ، دم نزد

آخرین فردای عشقی پاک و نا آلوده را

تا قیامت می شود بارید و یک دم ، دم نزد

واپسین نجوای مهر آمیز یک دیوانه را

عاجزانه می شود نشنید و یک دم ، دم نزد

نا امید از بودن اما در پی یک لحظه مهر

با حقارت می شود جنگید و یک دم ، دم نزد

عکس های نمزده از اشک های خسته را

عاشقانه می شود بوسید و یک دم ، دم نزد

نا گزیر از بودن اما نا امید از زندگی

 با وقاحت می شود خندید و یک دم ، دم نزد

با سکوت تلخ لب هایی که سرشار از تو بود ...

با سماجت می شود رقصید و یک دم ، دم نزد