خستگی را می شود فهمید و یک دم ، دم نزد

از تنش ها می شود ترسید و یک دم ، دم نزد

آخرین فردای عشقی پاک و نا آلوده را

تا قیامت می شود بارید و یک دم ، دم نزد

واپسین نجوای مهر آمیز یک دیوانه را

عاجزانه می شود نشنید و یک دم ، دم نزد

نا امید از بودن اما در پی یک لحظه مهر

با حقارت می شود جنگید و یک دم ، دم نزد

عکس های نمزده از اشک های خسته را

عاشقانه می شود بوسید و یک دم ، دم نزد

نا گزیر از بودن اما نا امید از زندگی

 با وقاحت می شود خندید و یک دم ، دم نزد

با سکوت تلخ لب هایی که سرشار از تو بود ...

با سماجت می شود رقصید و یک دم ، دم نزد