خستگی ...
خستگی را می شود فهمید و یک دم ، دم نزد
از تنش ها می شود ترسید و یک دم ، دم نزد
آخرین فردای عشقی پاک و نا آلوده را
تا قیامت می شود بارید و یک دم ، دم نزد
واپسین نجوای مهر آمیز یک دیوانه را
عاجزانه می شود نشنید و یک دم ، دم نزد
نا امید از بودن اما در پی یک لحظه مهر
با حقارت می شود جنگید و یک دم ، دم نزد
عکس های نمزده از اشک های خسته را
عاشقانه می شود بوسید و یک دم ، دم نزد
نا گزیر از بودن اما نا امید از زندگی
با وقاحت می شود خندید و یک دم ، دم نزد
با سکوت تلخ لب هایی که سرشار از تو بود ...
با سماجت می شود رقصید و یک دم ، دم نزد
+ نوشته شده در شنبه یکم دی ۱۳۸۶ ساعت 12:4 AM توسط افرا
|