من ...

من می شناسمت ، به نشانی نیاز نیست

بحث سکوت ، بحث نشیب و فراز نیست

اشکی که می رود ، برود ، عشق بی صداست

بحث دو روز و یک شب و افشای راز نیست

آواز می شوم از خودم ، از این دلی که سوخت

در یک سکوت ژرف ، نیازی به ساز نیست

درد آشنای عشق نبودی ، گلایه ؟ هیچ

بحث شکایت و سخن قهر و ناز نیست

بر عشق سجده می کنم این اوج خلسه است

این هم ستایش است ، نگو که نماز نیست ...

تاریخ ...

تاریخ " ایران " مملو از ، جنگ است و نفرت های شوم

لعنت بر این خودکامگی ، لعنت به قد رت های شوم

" ایران " زیبا و عرب ، اسلام شمشیر و غضب

لعنت به شمشیر و غضب ،  لعنت به سیرت های شوم

چنگیز و تیمور طمع ، آغا محمد خان مرگ

لعنت بر این تاریخ تلخ  و سوء  شهرت های شوم

کشورگشایی : شوق زن ، قدرت ، شکوه و تاج و تخت

لعنت  بر آن  تخت و طمع ،  بر این اسارت های شوم

گفتن ا ز آن ویرانگی ، سودی ندارد جز دریغ

لعنت بر اندوه زمین ، لعنت به حسرت های شوم ...

یک ...

یک درب آهنین و کلیدی ، که گم شده است

یعنی خیال خام امیدی ، که گم شده است

می آیم از نهایت شب ، از دل غروب

در انتظار نور سپیدی ، که گم شده است

دیگر نگو از اشتیاق از معجزات عشق

کو عشق ... ؟! ای خدا ... ! تو ندیدی که گم شده است ... ؟!

رویای گفتن غزلی ساده می شود

کابوس احتمال مفیدی ، که گم شده است

جدی نمی شود گرفت این شعر خسته را :

تنها نمود بغض شدیدی ، که گم شده است ...