در ...

در ایستگاه خالی روشن ، قطار نیست

دیگر بهانه ای جهت انتظار نیست

وقتی نشسته ای و کمی فکر کرده ای

پی برده ای که عاشقی ات ، افتخار نیست

می خواهی از زمین و زمان بگذری ... ؟! چه خوب !

گفتی که : ترک عادت " من " ناگوار نیست

مبنای زنده بودن تو " منطق " است و این

با حس " عاشقانه " من ، سازگار نیست

گفتی که : می روی و تاسف نمی خوری

مشکل ، " من " م ، دلت هم اگر بیقرار نیست

گفتی : غزل برای فریب است و عشق من

بر پایه ای به جز " کلمه " ، استوار نیست

گفتی که : اشک های مرا مشک می کنی !

شیون ... ؟! برای رفتن تو ... ؟! نه ... ! قرار نیست ... !

گفتم ...

گفتم : بساز روز مرا با پیام عشق

سرشار کن سکوت مرا با سلام عشق

اینجا به نام عشق ، غزل ها سروده اند

من خسته ام از این همه " غوغا " به نام " عشق "

صحبت زیاد می شود از این و آن ، ولی

مشتاق یک سخن شده ام من : کلام عشق

گفتی : که حال و روز مرا درک می کنی

سرخورده ای از این همه سودای خام عشق

گفتی که : گیج می شوی از این همه ریا

گویی غریب مانده در اینجا ، مرام عشق

اینجا ، عمل ، نقیض کلام محبت است :

شهدی که زهر می شود آخر ، به کام عشق

عشق استعاره است برای " جذام روح "

دیگر نگویم از غزل ناتمام عشق

گفتم : سپاس از این همه اندرز بی دریغ

من حاضرم جذام بگیرم : جذام عشق ...

 

با ... ( سکوت عشق )

با کلامم ، عاقبت یک روز غوغا می کنم

در وجود غم ، سرود شوق پیدا می کنم

از صمیم دل برای آخرین روز خدا

لحظه ای پر شور ازآزادی هویدا می کنم

خستگی را می زدایم از پر مرغ هوا

رفتنش را هم صمیمانه تماشا می کنم

می توانم درد دل ها را بگویم با کسی

با شماتت های این و آن ، مدارا می کنم

خستگی را با تن شن ها به ساحل می دهم

خود ، همانند صدف ها عزم دریا می کنم

با نگاهم ، عاقبت یک روز از عمق وجود

انقلابی از " سکوت عشق " بر پا می کنم !

 

                                   ۱۲/۴/۱۳۸۲

 

دلم ...

دلم گرفته ولی ... بی خیال دل ! به درک !

دل زمانه نسوزد ، به حال دل ، به درک

امید دل به تو بود آخرش نپرسیدی

چه شد امید سراسر ، محال دل ... ؟! به درک

به لطف معجزه عشق بی سرانجامت

رسیده ام به کمال زوال دل ، به درک !

تو عاشقی ؟ و همیشه ، سکوت بود و سکوت

جواب تو ، به همین یک سوال دل ، به درک

اگر معذبی از عاشقانه معکوس ،

از اشتیاق پر از انفعال دل ، به درک ... !