ما...

ما نسل ترسان از هجوم سایه‌های شوم

ما سایه‌ها، در انتظار لحظه آخر

عمری هراسان در پی فردای آزادی

بی ردپا، در انتظار لحظه آخر

ما نسل شلاق و طناب و سرب و خون و عشق

تا ناکجا، در انتظار لحظه آخر

تنهاترین نسل این‌چنین غمگین و دلمرده

از هم جدا، در انتظار لحظه آخر

ما راویان خسته غربت، سکوت و شعر

بی آشنا، در انتظار لحظه آخر

ما نسل غمدیده، جوانی را نفهمیده

تا انتها، در انتظار لحظه آخر

آماده...

آماده شو که خانه آخر، جهنم است

حتی بهشت کوچک مادر، جهنم است

پر می‌کشد کبوتر کوچک به شوق نور

پایان اشتیاق کبوتر، جهنم است

عطر غلیظ چای و منی که نوشته‌ام:

الگوی اختراع سماور، جهنم است

فریاد می‌کشم که: نیا، زجر می‌کشی

شعر و سکوت و عشق، سراسر، جهنم است

گفتی که حس خستگیت برزخ بدی‌ست

برزخ؟ نه مرد خسته! فراتر! جهنم است

هابیل آن عدن که از اول فریب بود

اما بدان که ارث برادر، جهنم است

باور نکن که عشق، بهشت مجسمی‌ست

فرجام شک به این همه باور، جهنم است

تسلیم شو که از غم و غربت گریز نیست

حتی سراب سرخوش ساغر، جهنم است

مرا...

مرا ببخش که می‌ترسم از تو، بی‌تقصیر


مرا ببخش که دل بسته‌ام به این دیوار


مرا ببخش که می‌بازمت به یک تردید


مرا ببخش که قانع نمی‌شوم انگار


مرا ببخش که اغوا شدم، به یک لبخند


مرا ببخش که عاقل شدم، به یک اخطار


مرا ببخش که می‌ترسم از گناه، از عشق


مرا ببخش که می‌بینمت، پس از افطار


مرا ببخش که لذت بدون تو کم نیست


مرا ببخش که غم‌ها نمی‌شوند آوار


مرا ببخش که هرگز نمرده‌ام از شوق


مرا ببخش که هرگز نکرده‌ام اصرار


مرا ببخش که دور از تو شاد و آرامم


مرا ببخش که از غم نمی‌شوم بیمار


مرا ببخش که ناباورم به احساست


مرا ببخش که می‌رانمت به این انکار


مرا ببخش که خو کرده‌ام به تنهایی


مرا ببخش که بی‌پرده می‌کنم اقرار


مرا ببخش که می‌خواهمت، فقط یک روز


مرا ببخش، که می‌بوسمت، فقط یک بار

مرا...

مرا ببخش که می‌خواهمت، ولی خاموش


مرا ببخش که هرگز نمی‌زنم فریاد


مرا ببخش که هرگز نبوده‌ام بی تو


مرا ببخش که هرگز نبردمت از یاد


مرا ببخش که بی تو زمان نمی‌گذرد


مرا ببخش اگر بهمن است اگر خرداد


مرا ببخش که نقش تو عاقبت این شد:


مرا ببخش که شیرین تویی و من فرهاد


مرا ببخش که عاشق شدم بدون وضو


مرا ببخش که قرعه به نام من افتاد


مرا ببخش که می‌خواهمت، جنون آمیز


مرا ببخش که این‌گونه رفته‌‍‌ام بر باد

به...

به پایان می‌رسد اینجا غزل - اندوه بی فردا  
قفس فرسوده می‌ماند، به پایان می‌رسد افرا

به...

به ترس‌های کهنه من بی امان بخند

به ساختار مضحک سرد جهان بخند

به گریه‌های پوچ خودت، زخم روح من

به شعرهای بی رمق عاشقان بخند

به دردهای نوع بشر، جنگ و هرزگی

به این وجود بی خرد ناتوان بخند

به شوق کودکانه گرم از وجود عشق

به حس نا امیدی من شادمان بخند

به روزهای گمشده در الکل و سرنگ

به گریه‌های بی ثمر مادران بخند...

یک...

یک بغض برقص از خبر تازه خدایا

چنگیز دژ از جمجمه می‌سازه خدایا

الان! به خدا گربه همسایه به ما گفت

از اینکه: در دیزی ما بازه خدایا!

تنفیذ ...

تنفیذ کن دلائل این التهاب را

 تحریم کن بر این شب تب دیده خواب را

 تن تشنه ایم و از عطش، سیراب می‌شویم

 تزریق کن به این رگ تفتیده آب را

 ناباور از امید رهایی، ندیده‌ایم

 حتی برای لحظه‌ای، نقش سراب را

 تنها کمی امید به اعجاز لازم است

 لطفا بیار با خودت این حس ناب را

 اینجا بدون زور، جوابت مشخص است

 ترویج کن شهامت حرف حساب را

 ما خو گرفتگان به تقدیر، مرده‌ایم

 فریاد کن شجاعت در انتخاب را

 تن خسته‌ایم از این همه رخوت، به نام عشق

 ترسیم کن شمایل یک انقلاب را

یوسف ...

یوسف کجاست تا که ببیند بدون تو

این قطعه جز سروده ای از قلب چاه نیست

اینجا بدون بودن تو یک جهنم است

این سرنوشت چشم همیشه به راه نیست

شب های سرد و بی رمق از غم برای من

جز بستر نوازش افسوس و آه نیست

دنیا بدون بودن تو یک توهم است

تصدیق کن که دوری تو بی گناه نیست

در قلب من بدون تو احساس مرده است

پس گفتن از نبودن تو اشتباه نیست

عشق آخرین امید بقای من است و این

در هیچ دین و مسلک و عرفی گناه نیست

این قطعه را گلایه ندان ، درد دل ببین

درد دلی که جز تو برایش پناه نیست


قصیده ای ...

قصیده ای بنویس و ، بگو حکایت آه را

غزل بگو که بخوانم ، شکوه عمق نگاه را

شب است و پنجره باز و دو شمع ، روشن و ناغافل

غزل بگو که نبینم ، غم قصیده ماه را

بدون فلسفه بافی ، غزل بگو غزلی ناب

که شاعرانه بگویی ، صفای شوق گناه را

غروب غمزده اینجا ، پیام زنده بگوری ست

غزل بگو که ببینم طلوع نرم پگاه را

غزل ؟ قصیده ؟ دو بیتی ؟ مهم وجود من و توست

بمان که با تو بخوانم ، تمام قطعه راه را ...

تو ...

تو واجب الوجود منی ، اخطار می کنم !

بی پرده به جنون خودم اقرار می کنم

امروز از این همه غزل مشتاق بی گناه

دنیای سوت و کور تو را ، سرشار می کنم

دیوانه ام ؟ قبول ! ولی با این همه حسود

اقرار کن که منطقی رفتار می کنم

در خلوتم بت منی و در جمع : آشنا

راحت وجود عاطفه را ، انکار می کنم

آبان رسید و مهر گذشت از نگاه تو

لعنت به من ! به من که مدام اصرار می کنم

هر روز روزه از همه ی دنیا به عشق تو

امشب ولی بدون امید ، افطار می کنم

از این غزل نترس که دلتنگ از این جنون

با حسرت نبودن تو ، پیکار می کنم ...

آواره ...

آواره در سکوت خیابان گمشده

در سایه هجوم درختان گمشده

زخمی که درد می کشد از ، درد بی کسی

در مانده با نبودن یک مان گمشده

تقدیر و طالع و سخن از ، یک خیال خوب

تحت الشعاع شوق هراسان گمشده

آدم ، بدون وسوسه یک گناه ناب

در آرزو و حسرت شیطان گمشده

شعری که وا نهاده تر از ، شوق زندگی ست

قربانی شهامت پایان گمشده

این ارمغان خستگی روزگار ماست :

وسواس و درد بودن انسان گمشده 



الهکم ...

الهکم التکاثر و یک ، سال بی بهار

زخمی بزن دوباره بر این ، زخم نابکار

زخمی بزن دوباره که آدم ، هبوط کرد

تا ذبح بی دریغ خدا ، پای اقتدار

زخمی بزن ، نگو که خدا هم ، سکوت کرد

از ترس این همه ستم و ظلم بی شمار

جانی قصاص می شود اما ، هنوز خیر

قاضی در این مقوله صبور است و بردبار

تفهیم شد که متهمم ، اتهام چیست ؟

تردید در عدالت یک ، ظلم آشکار

با خون من ، برای نمازت ، وضو نگیر

لختی بترس از آینه ، جلاد کهنه کار

قتل و تجاوز و ستم و ، گریه بر " حسین " ؟

ظلم و ، هنوز ، گریه بر اسبان بی سوار ؟

اینجا خرد گناه و تو ترسیده ای از این

شوق خرد مداری جمعی ماندگار ؟


اینجا ...

اینجا بدون خنده نابت ، بهار نیست

در چشم های خسته به جز ، انتظار نیست

در دفتری که سهم من از ، گفتن از تو بود

پرداختن به رفتن تو ، افتخار نیست

اینجا غزل نوشتنِ از تو ، عبادت است

تنها ، نوشته ای جهت انتشار نیست

در روزگار خسته از انکار عشق ناب

از عشق ، از تو گفتن من ، ابتکار نیست

باور کن این نگفتنت از ، حس اشتیاق

هرگز نماد برتری و اقتدار نیست

انکار تشنگی غزل ها ، جنایت است

تقدیر عشق پاک تو و من ، فرار نیست ...

من ...

من : یک ، تو : یک ، ما : دو ، ولی ، اینجا ، صفا ، نیست

غمگینم از ، اینکه " جنون " ، تقدیر ما ، نیست

" تنها شدن " ، پایان یک ، راه غلط ، بود

دیگر زمان گفتن از ، " ما " و " شما " نیست

اشکی نمی ریزم ولی ، افسوس ، افسوس

افسوس از اینکه هیچ کس ، درد آشنا ، نیست

ما ، با هبوط رابطه ، از هم ، بریدیم

تقصیر از این ، تقدیر تلخ ما ، جدا نیست

زخمی به روح و درد دل ، با ماه و آهی

تفسیر حال من ، همین است ادعا ، نیست 

بس کن ! نمی فهمی که مشکل ، از من و توست ؟!

تنهایی ما ، ناشی از ، قهر خدا ، نیست ؟

من ...

من فکر می کنم که تو هرگز نبوده ای

جز ادعای عاشقی ای بیمار عاشقی

من خسته ام از این همه تکرار ادعا

از آن همه گسستن و تکرار عاشقی

دیگر نگو که عشق ، سرآغاز بودن است

بس کن ! بس است این همه اصرار عاشقی

من گیج می شوم از این برخورد نادرست :

اصرار مضحک تو بر اقرار عاشقی

تردید کرده ام که مرا درک می کنی

قصدت چه بود از آن همه ، آوار عاشقی ؟

من برده تخیل خام تو نیستم

انسان ببین مرا و نه ابزار عاشقی !

با روزه سکوت ، فقط درد می کشم

خوشحالم از رسیدن افطار عاشقی !

تبدیل ...

تبدیل شد به شاعری از ، جنس اشک و خون

بیزار از دروغ خدا ، عاشق جنون

دیگر مهم نبود ، که انسان هبوط کرد

تقدیر : اوج ذلت یک ملت زبون ...

گاهی ...

گاهی سکوت ، راوی تقدیر می شود

اشکی به جرم عاطفه تعزیر می شود

گاهی صدا به جرم همان لرزش خفیف

همدست حس و ثانیه ، تفسیر می شود

گاهی غزل به جرم لطافت ، بلا درنگ

تنفیذ حکم عشق تو تعبیر می شود

گاهی جنون به حد خود عشق می رسد

وقتی که اشک ، مانع تصویر می شود

اما چه باک از این همه جرم کم و زیاد

وقتی که « عشق » ، باعث تقصیر می شود ...

سر ...

سردرگم از هجوم شتابان لحظه ها

درگیر عکس و خاطره و درد می شود

گرمای بی نهایت یک عشق سوخته

بی تو تمام می شود و ، سرد می شود

در گیرودار قسمت حق « من » و « تو » یی

زوج است ، آنچه عاقبتش ، فرد می شود 

یادم نبود از این دل تنهای نا امید

سرخی ، که در نبودن تو ، زرد می شود

اینجا زنی نشسته که دور از حضور تو

ترسیده از زنانگی اش ، مرد می شود

اینجا زنی نشسته که بی عشق گمشده

گم می شود درون خودش ، طرد می شود ...

در ...

در شهر ، در کلام و در اندیشه شما

تحقیر می شوم که : زنم ! غصه نیست این ... ؟!

همیشه هم " همینه که هست و نباید از

حق و حقوق ... " دم بزنم ! غصه نیست این ... ؟!

بال و پرم شکسته که : " حتی در اوج شعر

با شوق عشق ... " پر نزنم ! غصه نیست این ... ؟!

من ...

من می شناسمت ، به نشانی نیاز نیست

بحث سکوت ، بحث نشیب و فراز نیست

اشکی که می رود ، برود ، عشق بی صداست

بحث دو روز و یک شب و افشای راز نیست

آواز می شوم از خودم ، از این دلی که سوخت

در یک سکوت ژرف ، نیازی به ساز نیست

درد آشنای عشق نبودی ، گلایه ؟ هیچ

بحث شکایت و سخن قهر و ناز نیست

بر عشق سجده می کنم این اوج خلسه است

این هم ستایش است ، نگو که نماز نیست ...

تاریخ ...

تاریخ " ایران " مملو از ، جنگ است و نفرت های شوم

لعنت بر این خودکامگی ، لعنت به قد رت های شوم

" ایران " زیبا و عرب ، اسلام شمشیر و غضب

لعنت به شمشیر و غضب ،  لعنت به سیرت های شوم

چنگیز و تیمور طمع ، آغا محمد خان مرگ

لعنت بر این تاریخ تلخ  و سوء  شهرت های شوم

کشورگشایی : شوق زن ، قدرت ، شکوه و تاج و تخت

لعنت  بر آن  تخت و طمع ،  بر این اسارت های شوم

گفتن ا ز آن ویرانگی ، سودی ندارد جز دریغ

لعنت بر اندوه زمین ، لعنت به حسرت های شوم ...

یک ...

یک درب آهنین و کلیدی ، که گم شده است

یعنی خیال خام امیدی ، که گم شده است

می آیم از نهایت شب ، از دل غروب

در انتظار نور سپیدی ، که گم شده است

دیگر نگو از اشتیاق از معجزات عشق

کو عشق ... ؟! ای خدا ... ! تو ندیدی که گم شده است ... ؟!

رویای گفتن غزلی ساده می شود

کابوس احتمال مفیدی ، که گم شده است

جدی نمی شود گرفت این شعر خسته را :

تنها نمود بغض شدیدی ، که گم شده است ...

خوشحال ...


خوشحال می شوم که مرا یاد می کنی

اما سراب تشنه به جایی نمی رسد

پرواز کن که مرغ قفس دیده هرگز از

کنج قفس به اوج رهایی نمی رسد

دل خوش نکن که با " من " ی ، از این من و تویی

فهمیده ام به من ، به تو ، " ما " یی نمی رسد

با این همه تفاوت و این سطح از اختلاف

نوبت به پرسش " تو کجایی ؟ " نمی رسد

حسی به بودن تو ندارم ، چرا ؟ نپرس

ذهنم به درک چون و چرایی ، نمی رسد

عاشق نبوده ام که بدانم چه می کشی

از قلب سرد من ، که ندایی ، نمی رسد ...

تنها ...

تنها کمی نگاه و کمی بوسه و کمی

شوق و کمی سکوت و کمی پرسه و کمی

عشق و کمی کلام و کمی عاشق و کمی

راز و کمی نیاز و کمی خلسه و کمی ...

مرگ ...

مرگ آخرین قصیده مانای زندگی ست

خاک ی ترین دوبیتی آوای زندگی ست

مرگ آخرین رباعی رویای قصه هاست

شعر سپید اول فردای زندگی ست

مرگ انتهای مثنوی عاشقانه هاست

شعر نوی وداع تمنای زندگی ست

مرگ ابتدای قطعه معروف رفتن است

ترکیب بند آخر سودای زندگی ست

مرگ آخرین توقف مرغ مهاجر است

اوج غزل سروده شیوای زندگی ست ...

و ...

و من دوباره تو را ، عاشقانه خواهم زیست

به شوق ناب دعای شبانه خواهم زیست

قسم به روح نگاهت ، که شعر خواهم گفت

 به لطف پاک غزل ، شادمانه خواهم زیست

ببین که با تو من اینجا غزل غزل شوق ام

به شوق بودن تو ، بی بهانه خواهم زیست

تو بی نهایتی از عشق و من نهایت شوق

همیشه با تن تو ،  صادقانه خواهم زیست

خلوص روح تو از این ، سروده هم پیداست

به لطف روح تو من ، شاعرانه خواهم زیست

ببین که هستی تو ، معنی وجود من است

بدان که با نفست ، جاودانه خواهم زیست ...

و ...


و من دوباره به باران ، سلام خواهم کرد

به ماه تشنه آبان ، سلام خواهم کرد

منی که زاده " مهر " ام ، به پاس باور " مهر "

به " مهر " روشن و تابان ، سلام خواهم کرد

به یاد پاکی باران ، به نام ایزد عشق

به رستگاری انسان ، سلام خواهم کرد

به شوق " بودن " ام اینجا ، به قاب و آینه و

به این طبیعت بی جان ، سلام خواهم کرد

کنار بارش باران ، به شکر آمدنش ،

به یک کبوتر مهمان ، سلام خواهم کرد

به جاودانگی و پایداری این خاک

به نام نامی " ایران " ، سلام خواهم کرد
 

من ...

من آشنای تو ام ، با من آشیانه بساز

برای عشق و جنون ، لحظه ای بهانه بساز

من اعتبار تو ام ، با من از زمانه نگو

به اعتبار من اینجا ، دوباره خانه بساز

من انصراف تو ام از غم فریب و دروغ

بمان کنار من اینجا ، بخوان ، ترانه بساز

من اجتهاد تو ام ، با وضو نگاهم کن

به اجتهاد من آواز عاشقانه بساز

من انقلاب جنونم ، سکوت جایز نیست

اذان صبح مرا ، با تب شبانه بساز

بدان که بودن من معنی ستودن توست

به شوق بودن من ، با غم زمانه بساز ...


 

من ...

من گنگ می شوم ، که نگویم امید هست

حتی هنوز امید ، به صبح سپید هست

من گنگ می شوم که نگویم بدون عشق

امکان خودکشی من نا امید هست

من گنگ می شوم که نگویم بدون شوق

امکان ترس مزمن و خشم شدید هست

من گنگ می شوم که نگویم بدون شعر

امکان ابتلا به سکوت جدید هست

من گنگ می شوم که نگویم بدون تو

امکان مرگ این شبح ناپدید هست