تنها ...

" تنها " تر از بهار جهنم ، غم بهشت

لعنت بر این درام غم آلود سرنوشت

من راهی بهشت عدم بودم ابتدا

غافل از اینکه " کاتب اعظم " چه می نوشت

در جستجوی راز جهان ، مرشدم شدند :

" فردوسی ، آن بزرگ ادب " ، " حافظ " و " برشت "

تفسیر کن که فلسفه بودنش چه بود :

این بنده خجالتی گُنگ گِل سرشت ...

شرمنده ام ، از اینکه دل آزرده می شوید

از این همه گلایه و شعر همیشه زشت ...

از ...

از حفظ بخوان شعار آزادی را

تقسیم کن اعتبار آزادی را

تردید نکن ! بمان و تقدیس کن این

زندان " خدا " مدار آزادی را

در موطن انجماد انسانیت

تعبیر کن استعار آزادی را

تسلیم نشو ، دوباره تحریف کن این

میثاق کهن تبار آزادی را

اینجا همه پاسبان یک زندانند !

انکار کن انتظار آزادی را

یک خوش خبری : که : " بهمن " آوار شده ست !

ترحیم کن این بهار آزادی را ...
 

چقدر ...

چقدر خسته ام از این ، " همیشه " تنهایی

از این صداقت بی جا ، خلوص رویایی

چقدر شاکی ام از این ، سکوت بی پایان

از این نزاکت بیمار، از این شکیبایی

چقدر خسته ام از این ، ریای بی تزویر

از این بهشت زمین ، دوزخ اهورایی !

چقدرشاکی ام از این ، جهان پوسیده

از این نقاب سراپا ، شکوه و زیبایی

چقدر خسته ام از این ، فرار رویاها

از اشتیاق توهم ، شکست شیدایی

چقدر شاکی ام از این ، سروده بی جان

از این تجسم هذیان ، تب تماشایی

چقدر خسته ام از این ، نهایت عصیان !

از این حقیقت تلخ " دوباره " فردایی ...

 

با ...

با یک غزل ، دوباره به روزم ، بخوان مرا

تفسیر" بود " و" هست " و " هنوز " م ، بخوان مرا

 اینجا ردیف و قافیه ، لختند و ناگزیر ،

باید همیشه شعر بدوزم ، بخوان مرا

 آتش گرفته ام ، چه کنم ؟ غصه ، بی کسی ست

تا پیش از آنکه خوب بسوزم ، بخوان مرا 

جز با غزل ، به راز جهان ، پی نمی بری

گنجینه تمام رموزم ، بخوان مرا

بیگانگی ، همیشه مرا رنج می دهد

همسایه " دو ماه " و" دو روز" م ، بخوان مرا