پس ...

پس لرزه های درد مرا ، آرام ، پس بزن

سرمای دست سرد مرا ، آرام ، پس بزن

با اندکی نوازش آن ، حس زنانه ام

این گونه های زرد مرا ، آرام ، پس بزن

" این طاس های ابله من ! می بازم آخرش "

ترس از شکست نرد مرا ، آرام ، پس بزن

" من یک زنم ، اسیر شما ، مردان بی وجود "

تصویر ضد مرد مرا ، آرام ، پس بزن

من : " بی تو بهترم " ! و تو هم ، تفسیر می کنی :

" این واپسین شگرد مرا ، آرام ، پس بزن "

تا ...

تا اطلاع ثانوی ، دیگر چکامه ای

مهمان لطف ساده و ناب ات ، نمی شود ...

کمی ...

کمی درنگ می کنی ، که باز هم دعا کنی

که با نگاه خسته ات ، خدا خدا خدا کنی

حرم بهانه می شود ، برای عاشقانه ها

برای اینکه یک نفس ، رضا رضا رضا کنی

همیشه گفته ای حرم ، حریم عشق می شود

همین که از صمیم دل ، امام را صدا کنی

" به نام دین ، به کام دل " مرام و مسلک تو نیست

تو وحی را نخوانده ای ، که عشق را رها کنی

خدای تو خدای خشم و شوق انتقام نیست

که عاجزانه عشق را ، به پای او ، فدا کنی

خدای تو مبرهن است و عاشق است و جرم نیست

که در حضورش ابتدا به " عشق " اقتدا کنی

خدای تو بهانه ای برای  حس " بودن " است

که در برابرش ، قضای عشق را ، ادا کنی

خدای تو ، به جرم " ارتداد " ، معتقد نشد

که حکم مرگ را ، برای مجرم ادّعا کنی !

خدای من ! خدای تو ، تو را قبول می کند

بدون آنکه ذره ای ، برای او ، ریا کنی ...