آواره ...

آواره در سکوت خیابان گمشده

در سایه هجوم درختان گمشده

زخمی که درد می کشد از ، درد بی کسی

در مانده با نبودن یک مان گمشده

تقدیر و طالع و سخن از ، یک خیال خوب

تحت الشعاع شوق هراسان گمشده

آدم ، بدون وسوسه یک گناه ناب

در آرزو و حسرت شیطان گمشده

شعری که وا نهاده تر از ، شوق زندگی ست

قربانی شهامت پایان گمشده

این ارمغان خستگی روزگار ماست :

وسواس و درد بودن انسان گمشده 



الهکم ...

الهکم التکاثر و یک ، سال بی بهار

زخمی بزن دوباره بر این ، زخم نابکار

زخمی بزن دوباره که آدم ، هبوط کرد

تا ذبح بی دریغ خدا ، پای اقتدار

زخمی بزن ، نگو که خدا هم ، سکوت کرد

از ترس این همه ستم و ظلم بی شمار

جانی قصاص می شود اما ، هنوز خیر

قاضی در این مقوله صبور است و بردبار

تفهیم شد که متهمم ، اتهام چیست ؟

تردید در عدالت یک ، ظلم آشکار

با خون من ، برای نمازت ، وضو نگیر

لختی بترس از آینه ، جلاد کهنه کار

قتل و تجاوز و ستم و ، گریه بر " حسین " ؟

ظلم و ، هنوز ، گریه بر اسبان بی سوار ؟

اینجا خرد گناه و تو ترسیده ای از این

شوق خرد مداری جمعی ماندگار ؟