آواره ...
آواره در سکوت خیابان گمشده
در سایه هجوم درختان گمشده
زخمی که درد می کشد از ، درد بی کسی
در مانده با نبودن یک مان گمشده
تقدیر و طالع و سخن از ، یک خیال خوب
تحت الشعاع شوق هراسان گمشده
آدم ، بدون وسوسه یک گناه ناب
در آرزو و حسرت شیطان گمشده
شعری که وا نهاده تر از ، شوق زندگی ست
قربانی شهامت پایان گمشده
این ارمغان خستگی روزگار ماست :
وسواس و درد بودن انسان گمشده