آواره در سکوت خیابان گمشده

در سایه هجوم درختان گمشده

زخمی که درد می کشد از ، درد بی کسی

در مانده با نبودن یک مان گمشده

تقدیر و طالع و سخن از ، یک خیال خوب

تحت الشعاع شوق هراسان گمشده

آدم ، بدون وسوسه یک گناه ناب

در آرزو و حسرت شیطان گمشده

شعری که وا نهاده تر از ، شوق زندگی ست

قربانی شهامت پایان گمشده

این ارمغان خستگی روزگار ماست :

وسواس و درد بودن انسان گمشده