گفتم ...
گفتم : بساز روز مرا با پیام عشق
سرشار کن سکوت مرا با سلام عشق
اینجا به نام عشق ، غزل ها سروده اند
من خسته ام از این همه " غوغا " به نام " عشق "
صحبت زیاد می شود از این و آن ، ولی
مشتاق یک سخن شده ام من : کلام عشق
گفتی : که حال و روز مرا درک می کنی
سرخورده ای از این همه سودای خام عشق
گفتی که : گیج می شوی از این همه ریا
گویی غریب مانده در اینجا ، مرام عشق
اینجا ، عمل ، نقیض کلام محبت است :
شهدی که زهر می شود آخر ، به کام عشق
عشق استعاره است برای " جذام روح "
دیگر نگویم از غزل ناتمام عشق
گفتم : سپاس از این همه اندرز بی دریغ
من حاضرم جذام بگیرم : جذام عشق ...
+ نوشته شده در جمعه هفدهم اسفند ۱۳۸۶ ساعت 1:13 AM توسط افرا
|