نمی دانم ...
نمی دانم چرا دیگر غزلها را نمی فهمم
همیشه منتظر ، معنای فردا را نمی فهمم
اگر چه " زندگی اینست " و من هم قانعم ، اما
دلیل اشک سرد نیمه شبها را نمی فهمم
خدا را جسته ام ، اما نمی یابم ، دریغ از من
پیام آتش صحرای سینا را نمی فهمم
مگویید آخر اینجا زندگی زیبا و یکرنگ است
که دیگر معنی یکرنگ و زیبا را نمی فهمم
بدون مصلحتها زندگی ها پوچ و بی معناست
ولی من مصلحت ، نام و مدارا را نمی فهمم
اگر دیوانه ام ، دیوانگی هم عالمی دارد
نمی دانم چرا جز حرف دلها را نمی فهمم
+ نوشته شده در شنبه دوم دی ۱۳۸۵ ساعت 9:57 PM توسط افرا
|