نمی دانم چرا دیگر غزلها را نمی فهمم

همیشه منتظر ، معنای فردا را نمی فهمم

اگر چه " زندگی اینست " و من هم قانعم ، اما

دلیل اشک سرد نیمه شبها را نمی فهمم

خدا را جسته ام ، اما نمی یابم ، دریغ از من

پیام آتش صحرای سینا را نمی فهمم

مگویید آخر اینجا زندگی زیبا و یکرنگ است

که دیگر معنی یکرنگ و زیبا را نمی فهمم

بدون مصلحتها زندگی ها پوچ و بی معناست

ولی من مصلحت ، نام و مدارا را نمی فهمم

اگر دیوانه ام ، دیوانگی هم عالمی دارد

نمی دانم چرا جز حرف دلها را نمی فهمم