فریاد ...
فریاد می زنم ، ولی انگار مرده ام
در انتظار دیدن تو ، جان سپرده ام
عمری سکوت خسته بغضی شکسته را
در عمق انفعال گلویم ، فشرده ام
فریاد می زنم که بگویم بدون تو
از این جهان پیر ، نصیبی نبرده ام
فریاد می زنم که بگویم به یاد تو
تا آخرین ستاره شب را ، شمرده ام
فریاد می زنم که بگویم تو رفتی و
من مانده ام به حسرت رنجی که برده ام
فریاد می زنم ، ولی انگار ، رفتنت
یعنی جمود این دل برگشت خورده ام
عصیان روح خسته و درهم شکسته ام
یعنی که با کمال تاسف ، نمرده ام ...
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم شهریور ۱۳۸۶ ساعت 11:52 PM توسط افرا
|