اين ...
اين شعر ، يك غزل - سخن عاشقانه نيست
يك شعر آشناي سراسر ، بهانه نيست
يك قسمت از وجود من انگار ، گم شده
چون شعر ، ذره اي به نظر ، كودكانه نيست
شب مي رسد ، خداي من ! در مي زنم ، ولي
گويي كه قرن هاست كسي توي خانه نيست
از اين تب شديد ، مگر مي شود گريخت ؟
وقتي تگرگ هست ، ولي آشيانه نيست
هذيان سروده ام ، ولي انگار بد نشد
هذيان ، موقت است و غزل ، جاودانه نيست
وقتي زمين ، زمان تو را تنگ مي كند
ديگر مجال شور و شر عارفانه نيست
كوشيده ام دروغ نگويم ، ولي چه سود ؟
در من جنون خودكشي خودسرانه نيست !
اين جا ، ريا ، خدا و صداقت ، حماقت است
جايي براي حرف دل صادقانه نيست
شاعر نبودم و قلمم ، شعر مي سرود
شاعر شدم ، ولي قلمم ، شاعرانه نيست ...
يك شعر آشناي سراسر ، بهانه نيست
يك قسمت از وجود من انگار ، گم شده
چون شعر ، ذره اي به نظر ، كودكانه نيست
شب مي رسد ، خداي من ! در مي زنم ، ولي
گويي كه قرن هاست كسي توي خانه نيست
از اين تب شديد ، مگر مي شود گريخت ؟
وقتي تگرگ هست ، ولي آشيانه نيست
هذيان سروده ام ، ولي انگار بد نشد
هذيان ، موقت است و غزل ، جاودانه نيست
وقتي زمين ، زمان تو را تنگ مي كند
ديگر مجال شور و شر عارفانه نيست
كوشيده ام دروغ نگويم ، ولي چه سود ؟
در من جنون خودكشي خودسرانه نيست !
اين جا ، ريا ، خدا و صداقت ، حماقت است
جايي براي حرف دل صادقانه نيست
شاعر نبودم و قلمم ، شعر مي سرود
شاعر شدم ، ولي قلمم ، شاعرانه نيست ...
+ نوشته شده در جمعه ششم اردیبهشت ۱۳۸۷ ساعت 5:24 PM توسط افرا
|