من میزبان آخر این ، شام آخرم

تا کی از این نهایت غم ، ساده بگذرم ؟

تا کی غزل بگویم و از ، عشق و بی کسی ،

از زخم های مانده به روح و به پیکرم ؟

باید گذشت از این همه ، عصیان بی دلیل

از اعتراض اینکه : " چرا زخم می خورم " ؟

من سوختم در آتش این ، روح نا امید

حالا فقط به فکر همان ، حفظ ظاهرم

انکار می کنم که : " من افرای سابقم "

اقرار می کنم که : " من افرای دیگرم "

اقرار می کنم که : نهایت ندارد این :

انکار عشق و عاطفه و روح شاعرم

دیگر بس است ، عاطفه تعطیل می شود

حالا به شادمانی مرغ مهاجرم

آزادی از سرشت " من " انگار ، ممکن است

پس در متون روح خودم ، دست می برم ... !