من ...
من میزبان آخر این ، شام آخرم
تا کی از این نهایت غم ، ساده بگذرم ؟
تا کی غزل بگویم و از ، عشق و بی کسی ،
از زخم های مانده به روح و به پیکرم ؟
باید گذشت از این همه ، عصیان بی دلیل
از اعتراض اینکه : " چرا زخم می خورم " ؟
من سوختم در آتش این ، روح نا امید
حالا فقط به فکر همان ، حفظ ظاهرم
انکار می کنم که : " من افرای سابقم "
اقرار می کنم که : " من افرای دیگرم "
اقرار می کنم که : نهایت ندارد این :
انکار عشق و عاطفه و روح شاعرم
دیگر بس است ، عاطفه تعطیل می شود
حالا به شادمانی مرغ مهاجرم
آزادی از سرشت " من " انگار ، ممکن است
پس در متون روح خودم ، دست می برم ... !
+ نوشته شده در جمعه هجدهم مرداد ۱۳۸۷ ساعت 5:35 PM توسط افرا
|